(نقدی بر مقاله عوض نبی زاده و دکتر فاریابي در باره هویت جامعه هزاره)

فاضل كياني

حقیر فاضل کیانی مقاله جناب محترم عوض نبی زاده و محترم دکتر همت فاریابی را در دو بخش و دو مرحله نقد و بررسی میکنم. بیشتر نقدم متوجه جناب نبی زاده است. ایشان در بخشی از مقاله خود چنین نوشته اند:

«افغانستان نام کشوریست که بریک بخشی از سرزمین آریانای کهن وخراسان بعد از اسلام در حدود سه قرن اخیر نهاده شده است.

بر خلاف ادعای دشمنان، هزاره ها از بوميان اصلي افغانستان‌اند. به قول مرحوم غبار: تقریبآ پنج هزار سال پیش از هزارجات به‌نام «ستا گید یا» نام برده شده است. شاهان هزارجات  قبل از اسلام  به‌نام‌های کوشانیها و یفتلیها و شیران با میان که از اولاده آنان بودند و بعدآ شاهان مذکور به‌نام‌های هزار بنده - شار و ریو شاران یاد می‌شدند که عمدتآ در دو نقطه تاریخی این سر زمین  به‌نام‌های «پشین» یا «افشین» (یکاو لنگ کنونی) و «سو ر مین» (سر پل فعلی) که پایتخت تابستانی و زمستانی ایشان بودند حکومت  می‌راندند .

داکترجلال الدين صديقي كلمه "بربر" را ذكر مي‌نمايد و مي‌گويد كه «نژاد ترك شامل هزاره، ايماق، اوزبيك و قرغيز مي‌باشد» بي‌ترديد مي‌توان گفت كه مردم هزاره بيش از هزار سال قبل از ميلاد در افغانستان زيست داشتند و ساده‌ترين دليل حكومت داري نیاکان‌شان كوشاني‌ها در افغانستان مي‌باشد كه در قبل ازميلاد آنها در كابلستان و زابلستان و مركز غزني و بعدها تا مناطق نيم قاره هند حكومت داشتند.

استاد جاويد مي‌گويد : «مردم  هزاره را از اقوام اصيل و بومي اين سرزمين مي‌داند كه قبل از «چنگيزخان»  به نام غوزه يعني غرجستاني معروف بوده‌اند و سلسله شاهان غور و شارهاي باميان از ميان همين اقوام بوده­اند. نژاد هزاره ممكن است اختلاطي از اقوام «اورال آلتائي» «اله تائي» باشد.

 کاندید اکادیمسن شاه علي اكبر شهرستاني چهل سال پيش تحقيقات نموده از جمله پانزده صد لغات ترك و مغول يك هزار و دوصد و پنجاه آن خالص تركي و مابقي مغولي مي‌باشد و از جانب ديگر اين كلماتي كه به زبان مغولي ارتباط ميگيرد، همه لغاتها در زبان تركي مورد استعمال دارد».

 

بخش نخست نقد کیانی:

سخن جناب نبی زاده روی هم‌رفته در مورد نام‌گذاری افغانستان نوین درست است؛ دایرت المعارف آریانا (چ کابل) نیز این مطلب را نوشته است. اما آریانا نامی یونانی سرزمین ما بوده است. به جز منابع یونانی در هیچ منبع پارسی و عربی واژه آریانا نیامده است. نویسندگان افغان (پشتون) به خاطر ملاحظات سیاسی از به کار بردن کلمه ایران دوری کرده و آریانا می‌نویسند.

بی پرده‌تر باید گفت که: افغانستان نام سرزمینی است که در عهد باستان به‌نام ایرانویجه (جایگاه آریاها) و ایران و در دوره اسلامی به‌نام خراسان یاد شده است. ایرانویجه در عهد کیومرثی به‌نام هَنیره و در عهد پیشدادی و کیانی به‌نام ایران و در دوره‌ي اسلامی به‌نام خراسان بوده و در دو قرن اخیر موسوم به افغانستان شده است. [i]

یعنی در دوران باستان هیچ سرزمینی به جز افغانستان و پاکستان کنونی و بخشی اندک از ایران نوین، به‌نام ایران یاد نمی‌شده است، و ساکنان ایران نوین هیچگاه آریا خوانده نشده‌اند. هم‌چنین پس از اسلام تا حدود دو قرن پیش به‌جز بخش اعظم افغانستان و بخش اندک ایران نوین هیچ سرزمینی به‌نام خراسان نبوده است.

پس از تسلط يونانيان و اسکندر (330 ق.م) «ایران» كه نام رسمي مملکت ما بود، به «باكتريانا» تبديل گرديد. واز اين پس نام آريانا و ايران كم كم از زبانها افتاد؛ تا اينكه پس از ورود اسلام (قرن6م) در تمام قرون میانه، نام تاريخي و رسمي این سرزمین «خراسان» بود.

جناب نبی زاده! شما که به نقل قول از چند نویسنده معاصر، هزاره ها را هم بومیان سرزمین آریانا و خراسان یاد کرده اید، و هم ترک تبار نوشته اید، این سخن شما هم غیر علمی و بی دلیل است و هم متناقض است. قدمت و بومی بودن هزاره مورد قبول همه و قابل اثبات است؛ اما چه منبع و دلیل و شواهدی وجود دارد که ساکنان اولیه و بومی مملکت آریانای کهن و خراسان قرون میانه را ترک تبار بدانیم؟ در هیچ منبع معتبر و موثق باستانی و قرون میانه ساکنان و باشندگان اصیل و بومی در شهرها و دهات آریانا و خراسان زمین ترک تبار و زبان آنان ترکی خوانده نشده است، و هم چنین زبان ساکنان اصلی بلخ و بامیان و غرجستان و غور و سیستان را در هیچ منبعی ترکی ننوشته است، و شاید هیچ کتاب منثور و منظوم به زبان ترکی درین نواحی نوشته نشده باشد. زبان رسمی دربار تمام غلامشاهان ترک در غزنی و تیموریان در هرات و بابریان هند و... در زیر فشار پارسی زبانان بومی، پارسی بوده است. اصلا نامهایی چون آریانا و خراسان و بلخ و سمنگان و جوزجان (گوزگان) قبادیان و پنجهیر و بغلان و پروان و کهندژ و «قلعه زال» و بامیان و کابل و زابل و کابلستان و زابلستان و نیمروز و زرنج (زرنگ) و سیستان و هیلمند و بُست و غزنه (گزنه) و غرجستان (گرشستان، غرشستان) و ارغنداب و ورازگان و هجیرستان و ریوشاران و زمینداور و یکه وُلنگ و غور و غوربند و بادغیس (بادخیز) و مَرغاب (مَروآب) و کوه پامیر و هندوکش و بابا و سفیدکوه و سیاکوه و فیروزکوه و... همه نامهای پارسی اند نه نام ترکی. جناب شهرانی که بخشی از این واژگان را ترکی خوانده به سختی اشتباه کرده است.

نگارنده به خوانندگان مقاله های خود در وبلاگ «زابلستان فاضل کیانی» یادآور شده ام که

تاریخ سرزمین افغانستان در قرن نوزده با تبانی اروپاییان و ایرانیان و افغانان (پشتونها) مورد تحریف قرار گرفته است. اروپاییان در قرن نوزده به منظور رهاندن خود از تاریخ صحراگردان چادرنشین و مهاجم، و به منظور استحمار فکری دنیا و سلطه بر فرهنگ و اقتصاد و سیاست خاور میانه، به تاریخ و تمدن کهن آریا چنگ انداختند.

من به هم وطنانم نمي گويم ذهنیت خود از تاریخ کشور را یکباره پاک کنند و سخنان يك فرد گمنام و مغلوب تبار را در مورد تاريخ خود باور و قبول كنند. بلکه عاجزانه مي گويم فقط شك كنند وبه سراغ منابع تاريخي دست اول بروند. جامعة من، خاصّه روشن فكران ما در مورد تاريخ خود نيازمندِ يك نوع شكِّ دكارتي ‌اند. شكِ به ذهنيتِ خود، وشكِّ به تاريخِ اسكولاستيكِ معاصر. اگر چنين شكي در ما پديد آيد، بدون ترديد به يقين خواهيم رسيد. منابع موثق وكتاب خانه ها وموزه هاي معتبر دنيا وصدها شاهد واثر باستانی موجود در كشور، همه طرفدار ما هستند.

در هفت هشت دهه اخیر تحریف های شگفت آور و غیر قابل باور در تاریخ ایران و افغانستان صورت گرفته است، اگر کسی در صدد حقایق باشد، بايد تواریخ رسمی را با نقادي و بدگماني بخواند. سخن بي مدرك و بی دلیل و تحلیل را از هيچ كسي نپذيرد ولو نويسندة آن عنوان مولونا، دكتر و پروفسور، و يا عنوان مستشرق غربی و فلان و فلان  را دارا باشد.

با تأسف یاد آور شوم که در دایرت المعارف آریانا (چاپ کابل) در بخش حرف کاف در ذیل واژة ... (آلت تناسلی مرد) شانزده سطر توضیح داده شده؛ اما از واژة «کَیان» (شاهان کیانی بلخ) اثری نیست، و هیچ اشاره ای به آنها نشده است. در حالی که این مطلب مسلم است که تاریخ و داستانهای کیانیان مربوط به سرزمین ما است. آیا این سکوت آگاهانه دایرت المعارف آریانا بسیار معنی دار و شک بر انگیز نیست؟ 

بیشتر تاریخ نگاران سدة اخیر با روش های گوناگون تلاش کرده اند هزاره ها را با چنگیز و مغول پیوند دهند و امروزه ترک تبار بودن این قوم بر سر زبانها افتاده است. شگفتا ! اين مورخان در حالی بقاياي کیانیان و سیستانیان نیک نام و زابليان دلیر و خراسانيان پر آوازه و غوريان تاريخي دري زبان را بقایای مغول یا ترک مي خوانند، که به‌جز نقل قول از این و آن، هیچ سند و شاهد  و برهان علمی و یا کدام تحلیل منطقی، براي مدعاي خود ذكر نمي‌كنند. !؟

تاریخ قوم هزاره که تا پیش از عبدالرحمان بیشترین نقاط کشور را در دست داشتند و از خود مختاری و از اقتدار و اقتصاد بسیار مناسب برخوردار بودند، با تاریخ ترک ومغول هیچ رابطه ای ندارد. اشتباه کلان و مبنایی و تلاش بیهوده خواهد بود که کسی بخواهد حقیقت تاریخ هزارگان را از ذیل واژه ترک و مغول یا تنها از ذیل واژة «هزاره» دریابد.

دوستان پیشکسوت و محترم ما چون حاجی کاظم و نبی زاده و دکتر همت فاریابی و ... که می خواهند تاریخ غورستان و غرجستان و بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان را با تاریخ ترک پیوند زنند، آب به هاون میکوبند و دنبال نخود سیاه میگردند. خوانندگان خود قضاوت کنند که اینها به‌جز نقل قول از فلان و فلان نویسنده معاصر غربی و شرقی آیا کدام دلیل و شاهد و منبع اطمینان بخش دیگر دارند ؟ اگر منبعی وجود دارد، لطفا توضیح دهند تا ما هم استفاده کنیم.

من نمیدانم کسانی که از فرهنگ و تاریخ هخامنشیان و کوشانو هفتلی و از تاریخ و تمدن چند هزار ساله هند و آرین، با آب و تاب دم میزنند، از کدام منبع می گویند؟ چه سری است که اینان در نوشته های خود پیوسته دست به دامن خارجیان شده و نظریات آشفته و متضاد آنان را تکرار میکنند و از منابع بومی خود هیچ نام نمیبرند.

غبار مجموع تاریخ سه و نیم هزار سالة شاهان پیشدادی و کیانی کشور و مجموع تاریخ اَوِستا و شاهنامه ها و ادبیات دری را، تنها با نوشتن دو صفحه بطور مبهم و کلی به پایان برده است و در عوض، از دولت موهوم هخامنشی و از حکومت بیگانة یونانو باختری ده صفحه شرح داده است. [ii]  

شگفتا که این نویسندگان، شهنشاهان سه و نیم هزار ساله پیشدادی و کیانی تاریخ آریانا را که در کتاب های رِیگ بَید و اَوِستا و شاهنامه ها و در تمام تواریخ پارسی و عربی دورة اسلامی به تفصیل از آنان یاد شده و دارای صدها اثر باستانی هستند، افسانه و داستانی می خوانند، اما خاندان موهوم هخامنشی و کورش و داریوش و... را بر اساس افسانه های هرودوت ، پادشاهان تاریخی می نویسند!

چه دلیلی دارد که دوره اشکانیان ترک تبار و ساسانیان لور تبار را دوره تاریخی به‌نامیم ، اما دوران پیشدادیان و کیانیان آریایی تبار و زابلی و کابلی مشرب را اساطیری به‌نامیم؟

چطور میشود که نویسندگان ریگ بید و اَوِستا و گاهنامه ها و پارسنامه ها و شاهنامه ها و مورخان دورة اسلامی که غالبا محققان و اندیشمندان عظیم و گران سنگ بودند، به مدت بیش از چهار هزار سال، همه و همه به افسانه و دروغ چسپیده باشند، اما افراد مبهم و نامعلوم یونان باستان چون: کزنفون، کتزیاس و هِِرودوت و... و یا در قرن نوزده آقایان مستر بارتولد و دارمستتر و کریستِن سِن و گریشمَن و شُرمَن و مستر فلان و مستر فلان که نامهای اروپایی را یدک می کشند، همه راست گو و تاریخ نویس و علمی باشند؟ 

گرچه خاور شناسان منصف و بزرگی در غرب بوده و هستند که نوشته های آنان کمتر به فارسی ترجمه و منتشر میشود، اما بسیاری از کسانی که امروزه نوشته های آنان به فارسی ترجمه شده و به خورد مردم داده شده است، دغل بازانی آزمند و کم سواد و یا مأمورین دستگاه های اطلاعاتی[iii] بودند که به منظور جعل تاریخ و غارت آثار تاریخی خاور زمین به سرزمینهای شرقی آمد و رفت میکردند و بسیاری شان زبان هم نمیدانستند و توسط مترجمان کم سواد با بخشی اندک از تاریخ و آداب و رسوم و زبان مردم ما آشنا شده اند.

متأسفانه بیشتر مترجمان فارسی، روی اغراض ویژة سیاسی، همان سخنان این عده اروپائیان را بدون منبع و مؤیِد و بدون شاهد و استدلال دیگر، ترجمه و نشخوار کرده اند. مگر تاریخ، نوعی از تکنولوژی و ابزار جنگی و وسایل خانگی است که هرچه از غرب بیاید خوبتر و محکم تر باشد؟ مگر غربیان نامهای گذشتگان ما را از خود نیاکان ما بهتر می دانند؟ مگر هزاران منبع کهن اوستایی و پهلوی و متون کهن پارسی و عربی که در کتابخانه های جهان موجود اند، به اندازة چند پاره سنگ شکستة مبهم و نامعلوم نمی ارزند که به نام باستان شناسی و کتیبه های سنگی، مردم را گمراه کرده اند؟ 

در تاریخ نوین، اسطوره و تاریخ سه و نیم هزار سالة شاهان کشور ایران باستان (افغانستان کنونی) چون: پيشداديان (کَیومَرث، هُوشنگ، تَهمُورَث، جمشید ، فریدون، منوچهر بامی، زاب، گرشاسب و ...)  و كَيانِيان چون: (کَیقُباد، کیکاوُس، کیخسرو، لهراسب، گشتاسب، اسفنذیار، بهمن، ملکه هُمای، دارا کَیانی، سام، زال، رُستم، سُهراب و...) و تاریخ و جغرافیای اَوِستای زردشت بلخی و شاهنامه ها و تاریخ ادبیات دری در افغانستان، مسکوت مانده و یا تحریف شده اند. گویا كه يك سياست نا نوشتة پنهان و جدي منطقه ای، اين عناوين را به  نوعي معمّا و افسانه تبديل كرده است. همه به فرهنگ آريانای باستان و به فضایل و دانشمندان بلخ افتخار مي كنند، همه از عظمت تاريخ و هنر باميان و از تاریخ زردُشت و اَوِستا و از ادبيات شاهنامه‌ها و زبان پارسی دری که زادة محیط بلخ و زابلستان است و از افتخارات خراسانيان چون صفاریان و ملوک نیمروز، برمکیان بلخ، نوبختیان خراسانی و سوریان غور و... و از نقش آنان در پیشرفت فرهنگ و تمدن اسلامی و از تلاش آنان در ایجاد ادبیات دری و حفظ زبان پارسی، سخن‌ها مي‌گويند. ليكن هيچ گاه از زادگاه و تبار سازندگان اين فرهنگ و تاريخ، به طور شفاف و تطبيقي سخن گفته نمي شود.

اگر بخواهیم از آریا و ایران تاریخی سخن بگوییم ناگزیریم که دست به دامن رِیگوِیدا و اَوِستا و شاهنامه ها شویم. زیرا تنها شناسنامه آریا و ایران تاریخی همین اسناد کهن میباشد و به‌جز این اسناد ، هیچ سندِ روشن و قناعت بخش و دسته اول دیگر وجود ندارد که از آریا و ایران نام برده باشد.

کهن ترین منبعی که از قوم «آریا»  و از سرزمین آنان  به‌نام «آریاوَرته» و «ایرانویجه» و «ایران» نام برده، به ترتیب ریگ ویدای سروش و اَوستای زردشت و شاهنامه های پارسی دری است. واژگانی چون «ایرانویجه» «آریاورته» «آریَه» «آریان» «ایران» و نام های «یَم» (جمشید) و «سام» و «تریته» (فریدون) و «کرشاسب» و نامهای کیانیان و نیز نامهای کوه هَرا و هَربُرز و البرز و اُوپَارسِیَن که به معنی رشته کوه هندوکش و بابا است، نخستین بار در سروده های مقدس «رِیگ بَید» و «اَوِستا» ذکر شده و پس از آن در شاهنامه ها بازتاب یافته اند. کشور ایران کهن در ریگ ویدای سروش به‌نام «آریاوَرتَه» و در اَوستای زردُشت به‌نام «اِئیریاناوَئِجَه» و در یونانی به‌نام «آریانا- آری یر» و در شاهنامه های دری به‌نام «ایران» و ایرانشهر و «ایرانزمین» و در منابع عربی دوره اسلامی به‌نام «آریان» یاد شده است.

این اسناد کهن که همگی زاده محیط جبال هندوکش و بابا است، سرزمین افغانستان و پاکستان کنونی را به نام ایرانویجه (جایگاه آریانها) و به‌نام ایران یاد کرده اند و باشندگان این سرزمین که از تبار کیومرث و جمشید و هوشنگ بودند، به‌نام کَیانیان و گودرزیان و نوذریان و گرشاسب و کُورنگ و سام نریمان و زال و رستم زابلی و... را صاحبان این سرزمین نوشته اند.

در تواریخ منثور و منظوم کهن پارسی پیوسته «ایران» و «توران» مطرح است. مرزِ شمالی ایران تاریخی کوههای حصار در شمال آمودریا و مرز غربی آن کویر بزرگ بوده است. سرزمینهای خارج از این محدوده را توران و مازندران میگفتند. آریاهای هوشنگ تبار و احتمالا سامی نژاد (بومی آسیایی) در پیرامون هندوکش و بابا در جنوب ساکن بودند، و تورانیهای ترک تبارِ یافثی نژاد در شمال و بعضا در شمال غرب زندگی میکرده اند. جنگ های تاریخی ایران و توران که در سراسر سروده های ویدی و اوستایی و در تمام کتب تاریخ پارسی و عربی و در تمام شاهنامه ها بازتاب یافته اند در بین ساکنان این دو ناحیه اتفاق افتاده اند.

این نکته بسیار مهم است که در تمام سروده های مقدس ریگ بید و اوستا و در تمام شاهنامه های دری که زادة محیط بلخ و زابلستان است از هیچ یک از طوایف آریا به مفهوم امروز نام برده نشده است.

در سروده های ویدی و اوستایی و شاهنامه های پیش از فردوسی از مادها و پارتها و از هخامنشیان و کورش و داریوش و از اشکانیان و ساسانیان و سکاها و کوشانیان و تخارها و هیاطله و موریای هند و... نام برده نشده است. در شاهنامه فردوسی گرچه از ساسانیان نام برده شده، اما از اشکانیان به اجمال یاد شده و از هخامنشیان هیچ نام و نشانی وجود ندارد. در تواریخ و منابع هفت دهه پیش واژه هخامنش وجود ندارد. در فرهنگهایی چون فرهنگ برهان (چاپ سنگی) فرهنگ رشیدی (چاپ قدیم) و فرهنگ آنندراج (چاپ هند) و دیگر فرهنگهای قدیمه، واژگانی چون هخامنش و کورش و داریوش وجود ندارد. اما در فرهنگ رشیدی و نفیسی کورش را کیخسرو پادشاه ایران نوشته است. [iv] به احتمال زیاد نام «هخامنشیان» به جای «کیانیان» و نام «کورش» به جای «کیخسرو» و نام «داریوش» به جای «دارا» کیانی، از دوره رضاخان به بعد وارد لغتنامه ها و کتابها شده است.

در سروده های ویدی و اوستایی و شاهنامه ها و دیگر منابع پارسی و عربی و در لغتنامه ها و اشعار شاعران پیشکسوت پارسی قدیم ، اگر دقت کنیم، دیده میشود که داستانها و تاریخ دو سلسله شاهان پیشدادی و کیانی یک امر بدیهی و مسلم دانسته شده و مورد اتفاق تمام این منابع می باشد و تمام داستانهای اصلی و زیربنایی، متعلق و مربوط به داستانها و تاریخ شاهان پیشدادی و کیانی میباشند. یعنی شاهان و مردمانی که امروزه در تاریخ جدید مسکوت مانده و افسانه خوانده میشوند. لابد شما هم شاید بگویید اینها ارزش تاریخی و علمی ندارد.

اما چگونه قبول کنیم كه سرايندگان بزرگ ویدی و اوستایی و شاهنامه ها وحكماء وشعراء عاليقدر پارسي زبان، نظير مسعودي مروزي، ابوالمؤيد بلخي، دقيقي بلخي، وابو شكور بلخي و... و نيز حكيم ارجمند طوس و مورخان پارسی و عربی دوره اسلامی، دهها سال عمر خود را براي يك مشت دروغ وافسانه ی بي ريشه و اساس، تباه ساخته باشند؟ آیا تمام این اسناد کهن به اندازه گفته های چند تن دغل باز قرن بیست اروپایی مثل گریشمن و شُرمن و الفنستن و بارتولد و چند مترجم دنباله رو و یا مغرض فارسی آنها اعتبار ندارد؟ و یا به اندازه گفته های آقایان غبار و حبیبی و شهرانی و فلان و فلان که نوشته هایشان در باره تبار و تاریخ هزاره صرفا حدسیات بی منبع و ادعای فاقد دلیل است، نمی ارزند؟

نامگذاری رسمی ایران

جغرافیای تاریخی و اجتماعی ایرانویجه در عهد اَوِستا و جغرافیای ایرانِ شاهنامه غیر از جغرافیای تاریخی و اجتماعی ایران نوین بوده است. ایران نوین سرزمینی است که در عهد باستان به‌نام ماد و مازندران و در قرون میانه به‌نام پارس و عراق عجم یاد میشده است.

پس از ضعف ترکان تيموری هند و هرات، ترکان صفوي در غربِ خراسان یعنی در سرزمین پارس و عراقِ عجمِ قرون وُسطي (ايران كنوني) قدرت يافتند. از اين پس كم كم مرز هاي خراسان (افغانستان کنونی) از پارس و عراق عجم جدا شد. احتمالا در اواخرعهد صفويه ( 1135 ق)  جسته گريخته «دولت عِلّيَه» يا «دولت عِلّية ايران» بر این كشور به کار میرفت، تا اينكه در سال 1314 ش، رضا شاه پهلوي اين سرزمين را رسما به‌نام ايران نام نهاد و از طرف بعضي كشور ها رسميت يافت. [v]

تغيير نام افغانستان و ايران همانند دو تيغة قيچي بود كه تاريخ آرياناي كهن و تاریخ خراسان زيبا را بريد و ملت ما را دچار گُسست تاريخي و بحران هويت ساخت. پروسة افغان سازی و پارسی زدائی در افغانستان از طرفی و پروسة پارسی سازی و ترکی زدائی در ایران نوین از طرف دیگر باعث گردید که فرهنگ و تاریخ آریانا و ادبیات دری کاملا به طرف غرب رانده شود.

غلام محمد غبار مورخ هموطن مي گويد: «بايد توجه داشت كه كاربرد كلمة «ايران» در حدود فعلي يعني جانشين شدن كلمة فارس، از محدودة پنجاه سال تجاوز نمي كند و به اين مفهوم، نام كاملا جديد است.» [vi]

دكتر محمود افشار يزدي نوشته است: «طبق دايرت المعارف بريطانيا (جلد17 ص647 چاپ1968م) در21 مارس 1935م (1314ش) دولت ايران از دول خارجه كه به زبان هاي خود به عادت قديم و تقليد از يوناني ها ورومي ها، ايران را «پارس» ميناميدند، خواست كه اورا ايران بخوانند نه «پارس و پِرس». بعضي كسان از اين خواهش نا راضي بودند، حتي چرچيل سياست مدار انگليس اكراه خود را اظهار كرده بود... خوشبختانه بعد در اكتبر 1949م دولت از تصميم غلط وبي مطالعة سابق بر گشت وباز اطلاع داد كه دول مي توانند ايران را مانند پيش پرسيا، پرس و پرشيا بخوانند.» [vii]

دکتر يزدي افزوده است که: «يكي از محققين افغان به من گفت وتا حدي درست هم مي گفت: آن وقت كه كشور افغانستان «افغانستان» ناميده نمي شد، ايران امروزي هم «ايران» ناميده نمي شد. بلكه به تفاوت زمان به مقدار كم وزياد، اسم هاي مختلف داشت: مملكت پارس- مملكت آذر بايجان- مملكت عراق عجم- ملوك لرستان وغيره. گفتم: اين حرف راست است». [viii] «... سعدي و حافظ، وطن خود را پارس ميناميده اند نه ايران.» [ix]

دکتر افشار افزوده است که: «سعدي در يك بيت، حتي كلمة عجم را... به پادشاهان كَياني ربط داده است گويد: به نقل از پادشاهان ياد دارم/ كه شاهان عجم كيخسرو و جم .»[x]

  در لغتنامه دهخدا که در زیر نظر دربار چاپ شده، تصریح شده است که: « به کشور ايران در عهد ساساني «اِرانشتر» (Eran - shatr) ميگفتند... و اين کلمه را قوم اُسَّتِ قفقاز بصور «ايرون»‚ Iron. «ايرو» Iroe. و «اير» Ir. بخود اطلاق کرده اند. ... ايران کنوني در عهد صفوي تشکيل شد و وحدت ملي و سياسي يافت... در مغرب زمين از قرون وسطي به نام هايي از قبيل پِرس (به لهجه فرانسوي) و پِرشا (به لهجه انگليسي) مقتبس از لفظ پرسيس که نام يوناني قسمتي از ايران (کما بيش مطابق فارس) بوده برميخوريم ولي در سال 1935م [مطابق 1314 شمسی] بر طبق تقاضاي دولت ايران بجاي پرس‚ پرشا و غيره کلمه ايران پذيرفته شده است و نام اين کشور به ايران تبديل گرديد. »[xi]

لغتنامه دهخدا در بارة نحوة جاگزین شدن واژة «ایران» به جای «فارس» افزوده است: «چون اين صورت يعني پرشيا (persia) در زمان رضاشاه پهلوي در ايران نيز بکار ميرفت دستوري در منع استعمال اين واژه صادر شد و مقرر گرديد در کتابها و نوشته‌هاي ايراني همه جا واژه «ايران» براي ناميدن اين کشور به کار رود.»[xii]

اما ایران کهن و تاریخی شامل دو بخش به نام  زابلستان (پامیر تا زرنگ و پوشنگ) و کابلستان (کابل تا رود سند) بوده است. به بیان دیگر جغرافیای ایران کهن از مُلتان تا گرگان و از واخان تا کرمان بوده است.

آریای اصیل و آریاهای ساختگی

در مملکت ایرانویجه یا ایران کهن یک قوم نسبتا کوچک به نام آریا که از تبار کیومرث بودند میزیستند و در عهد اوستا و پس از آن تا قرن نوزده میلادی، به‌جز تبار کیومرث، هیچ قوم دیگری به‌نام آریا یاد نشده است. عنوان « هند و آرين» « هند و اروپایی» و « هند وجرمني» «هند و ایرانی» و... نوعي تبانی و نوعي نام گذاريهاي جديد و بی ریشه و غیر علمی است. اینکه امروزه نصف مردم دنیا را با صدها نام و زبان مختلف، هند و آرین و هند و اروپایی نام نهاده اند، صرفا کاری سیاسی و غیر علمی و بی مبنا است که در سال 1845 میلادی صورت گرفته است.

دكتر محمود افشار يزدي مي نويسد: « دركتاب لغت ده جلدي انگليسي به نام «دايرت المعارف چمبرس»-كه بعد از دائرت المعارف سي وچند جلدي بريتانيا، از كتاب هاي مهم است- در برابر كلمة « نژاد وزبان هاي آرين » در صفحة471 مي نويسد: « درسال1845 ميلادي اين عنوان استعمال شده است. براي مشخص كردن قسمتي از نوع بشر، كه آن را هند و اروپايي و هند و جرمني هم مي نامند كه به دو شعبه شرقي وغربي تقسيم مي شوند... احتمال كلي داده مي شود كه مركز اصلي اولية اين ملت ها در آسياي مركزي در مشرق بحر خزر وشمال هندوكش بوده است.» [xiii]

بارتولد نوشته است: « اصل كلمة ايران و كلمة آرين‌ها كه از مصطلحات نژاد شناسي و كلمة ايران از آن مشتق است، در قرون وسطي فراموش شده بود. كلمة «ايراني» را كه مشتق از ايران است براي تشخيص نام سكنة سرزمين ايران وضع كرده‌اند.[xiv] در قرن هجدهم اروپايي‌ها دوباره با كلمة آرين آشنا شدند و بدين كلمه نه از طريق زبان معمولي، بلكه از مآخذ آثار قديم خطوط هند و ايران پي بردند. بعد از آنكه قرابت زبان‌هاي هند و ايران با زبان‌هاي اروپايي معلوم گرديد، تمام اقوامي را كه قرابت زباني داشته‌اند از « هند تا ايسلند» آرين (Arier, Ariens, Ariyans) ناميدند.[xv] بعد اصطلاحات ديگري به جاي اين كلمه پيشنهاد شد، از قبيل: « هند و اروپايي»، « هند و ژرمن» (مخصوصاً در تاليفات علماي آلماني) و « آرين و اروپايي.»[xvi]

از بررسی منابع کهن و اسناد قدیمه دانسته میشود که: آریای اصیل و تاریخی جدا از آریای نام نهاد کنونی است. آریا به مفهوم امروزی ریشه و محتوای تاریخی، قومی و فرهنگی ندارد و صرفا یک نامی قرار دادی است. آریاها به مفهوم امروز غالبا تورانیان تاریخی هستند كه در قرن نوزده به منظور مغالطه و به غرض دستبرد به تاریخ آریای اصیل، وارد ادبيات تاريخ گرديده اند. به بیان دیگر: از منابع باستانی معلوم میشود که طوایف زیر مجموعه آریاهای کنونی در هیچ جا آریا خوانده نشده اند؛ بلکه تورانی و ترک و مغول خوانده شده اند.

لازم به یاد آوری است که منظور از تورانی و ترک و شمالی که درین قلم بکار میرود، هم وطنان نجیب اوزبیک و یا ترکمان ما نمی باشند، بلکه منظور جوامع و طوایفی است که امروزه نقاب آریا را به رخ کشیده و نامردانه و ظالمانه پوستین تاریخی آریای اصیل را برای خود پوستیل ساخته­اند.

بدون هیچ تردیدی تاريخ و نژاد آرياهاي بلخي و زابلي، از صدها قبايل آلپی سکایی توراني و يافثي نژاد جدا مي‌باشد. طوایف آلپی سَکایی یا اُورالی آلتایی از سرزمین توران (ترکستان شرقی و غربی= نواحی رود تاریم و سیر دریا و دریای اُورال (خوارزم) و خزر و جبال آلپ و  قفقاز و...) به نقاط دیگر دنیا مهاجرت کرده اند.

گفتنی است که ما فقط می خواهیم از تاریخ و حقایق تاریخی گفتگو کنیم و عاشق خال و ابروی آریا یا غیر آن نیستیم. آریا و ترک و تازیک و مغول و عرب و سید و... صرفا یک نام خشک است، و ذاتا هیچ برتری یا کمی از دیگری ندارند.

تاریخ هزاره از تاریخ آریانا جدا نیست

ساده لوحی و يا مغرضانه است که تصور کنیم تاريخ جامعة هزاره جدا از تاريخ آریانا و بلخ و بامیان و سیستان و نیمروز و زابل وكابل و جدا از کتاب اَوِستای زردشت و شاهنامه و جدا از تاریخ کَیانیان و جدا از تاریخ ادبیات دری قابل بر رسي است.

نام اوستایی كوهها و رودهای مرکزی و نامهای پارسی مناطق و قريه‌ها و طوایف هزاره، ما را وادار میکند که تاریخ را باز نگری کنیم.

بی پرده‌ بگویم که نگارنده نمی‌خواهد تاریخ و تبار هزاره‌ها را با آریاها و ایران و پارس و خراسان کنونی بچسپاند؛ بلکه میخواهم بگویم که مطابق منابع کهن، نام آریا و ایران و پارس و دین پارسی (زردشتی) و زبان پارسی را دیگران از نیاکان هزاره آموخته اند. پیش از آنکه دیگران آریا و پارس و یا زابلی و خراسانی شوند نیاکان هزاره را آریان و پارس و زابلی و خراسانی میگفتند.

نویسندگان و محققان هزاره تا کَی همانند بره بی مادر دهن خود را زیر شکم مغول و گاهی زیر شکم ترک و یا زیر شکم تاجیک ببرند؟ بدون تردید این شکمها نمیتوانند به جامعه هزاره شیر هویتی و تاریخی دهند. بیایید تاریخ و تبار و زبان هزاره را مستقل از هر چیز دیگر و با رویکرد متفاوت مطالعه و بررسی کنیم. نامهای اوستایی و شاهنامه‌ای طوایف هزاره چون: کَیان، هَجیر، گودرز، رامین، راموز، بَرمک، پَشین، زاولی، پهلَوان، فولاد، بیری، نیکه، باکه، و... و گويش اصيل و نجيبِِِ زبانِ دريِ (سبك خراساني) پيران و کودکان هزاره كه بدور از سواد و كتب لغت، در كوهستان‌هاي دور افتاده و منزوي غور و غرجستان و باميان و ... زندگي مي‌كنند، ما را وامیدارد که به ناتاریخ های معاصر شک کنیم و تاریخ را از نو بخوانیم. اگر این نامها و عناوین تاریخی و گویش هزارگی با شيوه‌ي علمي زبان شناسي تاريخي و بی طرفانه، بررسی شود و با اَوِستا و شاهنامه‌ها و با متون کهن تاریخی از یک طرف  و با ویرانه شهرها و دژهای باستانی و تندیس هایی به چهره هزارگی از طرف دیگر، تطبيق گردد، بدون تردید نتیجه جدید به دست می آید. زیرا:

  • 1- نخست اینکه دره های جبال هندوکش و بابا بسیار سخت گذر و سرد و کم حاصل بوده و در گذشته دژهای بسیار مستحکم دفاعی در این نواحی موجود بوده است، لذا جا بجایی جمعیتی در این نواحی بسیار دشوار بوده است.
  • 2- در هیچ تاریخی موثق، جابجایی گسترده اقوام بومی با اقوام غیر بومی در نواحی مرکزی افغانستان ثبت نشده است،

 3- در متون تاریخی اگر دقت شود، آریاهای اصیل و زابلیان باستان و خراسانیان و غرجستانیان و غوریان پس از اسلام و هزارگان کنونی ، با مشخصات و ویژگی های اخلاقی، زبانی، قومی و جغرافیایی مشترک و همسان دیده میشوند.

لذا از مجموع این مطالب چنین نتیجه به دست می آید که: باقی ماندگان آریاهای اصیل و کیانیان دورة اوستا و بقایای بربرها و باختریان دوره اسکندر و بازماندگان زابلیان دورة شاهنامه و وارثان خراسانیان و غرجستانیان و غوریان دوره اسلامی، همین مردمی اند که امروزه هزاره گفته میشوند.

بی تردید پیکره اصلی جامعه هزاره بقاياي آريا هاي تاريخي بلخي و زابلي است، که احتمالا با ساميها یعنی نژاد بومی آسیایی که ساکنان باستانی منطقه خاور میانه بودند، پیوند تباری دارد. این دره نشینان که در اوستا و شاهنامه ها به‌نام کیانیان و کودرزیان نیز یاد شده اند، یادگاران حقيقي مكتب فرهنگي و تمدني و ادبي بلخ و زابلستان ميباشند.

این بخش از نوشته ام را با چند نکته و پرسش ذیل به پایان میبرم.

الف) گفتنی است که این مطلب مسلم است که دو قوم آریا و ترک در افغانستان تاریخ قدیمه و چند هزار ساله دارند، و گرچه در تاریخ یکهزار سالة پس از اسلام، کشورکشایان و شاهان مقتدر و بزرگ ترک تبار، مانند غلامشاهان غزنوی و رتبیل شاهان و تکینشاهان و کابلشاهان و خوارزمشاهیان و سلجوقیان و تیموریان و نقش آنان در گسترش قلمرو اسلام  و پیشرفت ادبیات دری قابل انکار نیست و ارتباط سیاسی جامعه هزاره با ترکها شاید مبارک باشد و شاید دوستانی که تاریخ هزارگان را با تاریخ ترک پیوند میدهند به این منظورها باشد؛ اما متاسفانه نظر به مستندات تاریخی و جغرافیایی و نظر به شواهد و نشانه ها و آثار باستانی و زبانی، پیوند تاریخ دره نشینان مرکزی افغانستان یعنی کیانیان عهد اَوِستا و زابلیانِ شاهنامه و غوریان و غرجستانیان و خراسانیانِ قرون میانه که امروزه هزاره گفته میشوند، با تاریخ ترکها قابل اثبات نیست. ای کاش هزاره ها ترک میبودند. اگر نیاکان ما ترک بودند، فرزندان شان چنین تنها و بی یاور و گمنام باقی نمی ماندند. پس از اسلام در مدت بیش از یکهزار سال پایتخت پادشاهان مقتدر ترک و قرارگاه صدها هزار گله دار و لشکر ترک و مغول تاریخی در شیراز و اصفهان و تهران و تبریز و ترکیه و هرات و کابل و هند شمالی (پاکستان) و هند جنوبی بوده اند، اما متاسفانه به‌جز جنگ هیچ رابطه دوستانه در بین دره نشینان جبال مرکزی افغانستان و این پایتختها در تاریخ ثبت نشده است.

ب) گرچه به خواطر جنگهای تاریخی که در بین پارسیان و ترکان رخ داده، متاسفانه در ادبیات کهن دری ترک ستیزی دیده میشود و در تاریخ نوین و معاصر افغانستان و ایران نیز تاریخ ترکان مسکوت مانده است، اما از آفتاب روشن تر است که امپراطوران و شاهان مقتدر ترک و مغول در دوره اسلامی بیش از هزار سال امپراطوری و حکومت داشته و منشأ بسیاری از رخدادها و تحولات و قوانین و هنرها بوده اند و پریرویان ترک و خوبرویان مغول در زیبایی، ضرب المَثل جهان و شهره آفاق بوده اند. تاریخ تمام حاکمان مقتدر و نامهای تک تک طوایف ترک و مغول در منابع هر دوره و زمان بسیار روشن بیان شده اند. اگر هزارگان ترک یا مغول باشند باید این پرسش مهم جواب داده شود که آنها از کدام طایفه ترک یا مغول اند و چرا در این کوههای سرد و برفگیر به حال خود واگذاشته شده اند؟

ج) در تاریخ روشن است که در عهد بنی امیه (قرن اول و دوم هجری) و در عهد غلامشاهان غزنوی (قرن چهارم هجری) و در عهد چنگیز ( قرن هفتم) و در عهد بابریان (قرن نهم) یک قدرت مهم نظامی و سیاسی به نام غرجستانیان و غوریان در جبال غور و بامیان وجود داشته که از سرزمین خود دفاع میکردند و در عهد امیر عبدالرحمان (حدود 120 سال پیش) باز هم یک قدرت عظیم از خوانین محلی هزاره در نقاط مرکزی کشور وجود داشته که حدود 9 سال با عبدالرحمان جنگیده اند و عبدالرحمان در تاج التواریخ خود افتخار میکند که در طول تاریخ، هیچ پادشاه مقتدر، هزاره های سرکش را نتوانستند تحت اوامر خود درآورند و از قدرت هزارگان بخود می لرزیدند و تنها این من بودم که آنها را رام و مطیع ساختم.

اگر هزاره ها ترک و مغول اند، پس فرزندان کیانیان و گودرزیان و زابلیان و غرجستانیان و خراسانیان و غوریان و بقایای آفرینندگان ادبیات غنی دری کجا شدند؟ و چرا چندین طایفه اوستایی و شاهنامه ای در بین هزاره ها و به نام هزاره زندگی میکنند و آنان زبان دری کهن و خالص را از کی آموخته اند؟

د) اگر گفته شود که تاجیکان بقایای آریاها و باقی ماندگان پارسیان عهد باستان اند، درین باره باید گفت که: هیچ منبعی معتبر و قدیمه در دست نیست که تاجیکان را بومیان افغانستان و آریا خوانده باشد. غیر علمی و بی دلیل است که تاجیکان از بقایای آریاهای باستانی تصور شود؛ زیرا بیشترین طوایف آریای باستان در میان هزاره و به‌نام هزاره زندگی میکنند؟

هیچ منبع و سند موثقی مبنی بر اینکه هزارگان زبان دری را از تاجیکان آموخته اند وجود ندارد. اگر تاجیکان باشندگان اصلی مملکت بوده و هزارگان از آنها زبان آموخته اند، پس چرا هیچ یک از پادشاهان باستانی و قرون میانه افغانستان به‌نام تاجیک یاد نشده اند؟ و چرا زابلیان باستانی و سیستانیان و غوریان قرون میانه را در منابع تاریخی (مثلا طبقات ناصری) جدا از تاجیک نوشته اند؟

ه) اگر هزاره ها در سرزمين افغانستان هم بومي اند و هم آريا و زابلی و خراسانی و غرجستانی و غوری نيستند، پس نام اين مردم در ادوار مختلف تاريخ چه بوده است و ريگ ویدا و اوستا از كدام آريا و منابع یونانی از کدام بربر و شاهنامه ها از کدام زابلی و کابلی و متون تاریخی دورة اسلامی از کدام خراسانی و غرجستانی و غوری سخن مي گويند؟ اگر آریاهای اوستایی و زابلیان شاهنامه و خراسانیان و غوریان دری زبان و شیعه مذهب در دورة اسلامی، از نیاکان هزاره نبودند پس آنان نیاکان کدام قوم در افغانستان کنونی بودند و بقایای آنان امروزه کیها هستند؟ افغان، تاجیک، اوزبیک ؟ چطور و به چه دلیل؟

و) اگر تاجیکان کنونی از تبار آریاهای تاریخی و باقی ماندگان پارسی زبانان باستانی و بومی و وارثان تاریخ ادبیات دری اند، باید روشن شود که آنان چه سند و نشانی از آریاهای اصیل و تاریخی دارند؟ اگر آنان چنین باشند، پس بقایای تخارها و کوشانوهیطلها و غُزها و خلجها و رتبیلشاهان و تکینشاهان و کابلشاهان و غزنویان و تیموریان و بابریان و تازیان (عربها)، که به‌جز اعراب همه تورانی مشرب و تورک تبار بودند و به طور کل بمدت بیش از دو هزار سال در دشتها و برخی شهرهایی چون بلخ و بادغیسات و سیستان و تخارستان و کابلستان تسلط و حاکمیت داشتند کجا شدند، و چرا تاجیکان به‌جز طوایف یاد شده و هزاره، زیر مجموعه تباری دیگری ندارند؟

چهارده طایفة تاریخی هزاره در نامة برازنده فرمانروای غرجستان

نامه برازنده يك قطعه شعر زيبا است که در آن واژه ها و عبارات دري قرن چهارم هجري مي درخشد. اين تکه شعر به سبک شعرای عهد فردوسی سروده شده و در آن ناب ترین واژه های دری و کهن ترین نام های اَوِستایی و تاریخی بکار رفته است. در حقيقت اين پارچه شعر به تمام مضامین این تحقیق اشاره دارد. در اين قطعة منظوم، نام چهارده طايفة تاريخي هزارة زابلي تبار و نکات تاريخي بسيار مهمي بیان شده که پیشینة تاريخي وتمدن و نََسب و مذهب هزارگان را نشان مي دهد. گفتنی است كه: نگارنده اين قطعه شعر را از استاد آريان پور وَرسي بامياني بدست آورده ام و ايشان از کتاب تاريخ منظوم زابلستان كه در نزد محمد اکبر خان نرگس (یکی از خوانين نامدار پنجاب مرکز ديزنگي و نمایندة دورة دوازده و سیزدهم  مجلس شورای ملی) [xvii] بوده، دست نویس کرده اند. اين قطعة ادبی تاریخی، مضمون نامة يكي از حاكمان محلي غرجستان (هزارستان) به‌نام «برازنده»  است كه به سلطان محمود غزنوي (قرن چهارم هجري)، فرستاده بود. نویسنده در نامه خود ازچهارده طايفة پر قدرت هزاره زابلي تبار نام برده و قدرت آنها را به رخ سلطانِ ترك تبار و سنی مذهب غزنوی، كشيده است. از اين اشعار دانسته مي شود که فرستندة نامه، شيعه مذهب و دري زبان بوده است. بسیاری از نام های قومی ياد شده در این مكتوب، در اَوستا و شاهنامه ها بطور گسترده بازتاب یافته اند. و این طوایف تا کنون در هزارستان موجودند، ليكن در شاخه‌هاي فرعي خود كم ‌رنگ شده ‌اند. در اين سند منظوم از شش نام نژادي (آريان، ترك، تازيك، افغان، ديو، لوليان) و پنج نام شخص (سام، گودرز، گيو، گرشاسپ، هوشنگ)، واز چهارده نام قوم (پولاد، كيان، هجير، پشين، رامی، راموز و برمک و...) واز دو نام جغرافيايي (زابل و كابل) ياد شده است.

متن نامه:

برازنده  بنوشت نامه يكي             كه اي تُرك نادان مكن خود سري

همي خواهي ازمن كه باژت دهم      گمان كردي از لوليان كمترم؟

مرا بيم دادي بجان وبمال                همي دان كه اين امر باشد محال

نه تركم نه تازيك نه افغان نه ديو       نشان دارم از سام[xviii] وگودرز وگيو

منم پور گرشاسپ[xix] آريان نژاد         منم يادگاري ز هوشنگِ[xx] راد [xxi]

تو يك بردة تركِ دادو نسب          به خود راه دهي همچه سوي اد‌‌‌‌ب؟

نه زابل نه كابل ترا بايدت             گرت زا د دادو بياد آيدت

كجا كِِِِِِِهتران [xxii] شهر ياري كنند؟         به‌جز آنكه تيمار[xxiii] داري كنند

به تو پيشكاري سزد نه كه تاج         نهي بر سر ازما ستاني خراج؟

گرَم سوي ما آيي اي بد نژاد            نشايد تو را گشت حاصل مراد

ترا كي گذارند كه اين جا رسي        مگر آنكه از ما نماند كسي

ز «پولاد»1 و «جِركَه» 2 ز جمِّ «كََيان» 3       «هَژير»4 و «پَشين» 5، «رامِي» 6 و «بَرمَكان»7

ز «بِِِركَه»8 ز «نيكا»9 چه «جَم بُد»10 و «زار»11       نماند يكي زنده در اين ديار

چه «باكا12» و «كبك» 13 و چه «راموز»14 وَند     همه كشته گردد بتيغ نَژند[xxiv]

ترا مي سزد آوري نام خويش /   وگر نه هماني كه بودي زپيش

بياد آور آن روز گار كهن / مرا بيش ازين نيست با تو سخن

ترا نام دادو چه زيبنده است/ كجا كاخ و كاه[xxv] در خور بنده است؟

تو حُبّ علي را رها كرده اي /  زكيش محمد(ص) ابا كرده اي

پيش از توضيح و تفسير اين اشعار بايد ياد كنم كه سند قديمي تر ديگري نيز در دست است كه ابو معين ريوشاري دركتاب دست نوشته «گاهنامة آريانا» (اواخر قرن سوم هجري) از ده «جم» (ده طايفة بزرگ هزاره)، نام برده است كه عبارتند از: 1- جم نيكا 2- جم رامي 3- جم پشين 4- جم پولاد 5- جم هژير 6- جم باكا 7- جم نريم 8- جم جركه 9- جم بركه 10- جم دَوله.

مجموع این عناوین یاد شده، با پشتيباني کتب لغت وتاريخ وجغرافيا، شرح داده خواهد شد.

نتیجه گیری

باری سرانجام باید گفت که: پر واضح است که امروزه سخن راندن از نژاد و قوم و فرهنگ و زبان خالص به کلی غلط است؛ اختلاطهای قومی خواه ناخواه در تمام اقوام دنیا منجمله هزاره ها صورت گرفته است و صحیح است که بخش اندکی از هزاره ها را برادران ترک و ترکمان ما و قارلوق و خلج و تاجیک، و شاید مغول تشکیل میدهند؛ و بخشی اندکی از لغات آنها ترکی و یا مغولی میباشد؛  اما بدون تردید پیکره اصلی طوایف و اقوام هزاره از بقایای باشندگان بومي و اصلی مملکت اند. با تکیه به دلایل قناعت بخش و شواهد قابل قبول میتوان گفت که: بخش اعظم و پیکره اصلی هزارگان افغانستان از بومی ترین ساکنان این سرزمین هستند و شالوده و اساس تاریخ و فرهنگ و زبانی که امروزه به‌نام تاریخ و فرهنگ و زبان ایران و زابلستان و سیستان و خراسان، یاد میشود، متعلق به نیاکان هزاره است. دردمندانه باید گفت که هزارگان محروم و بی پناه کنونی، از تبار همان تاریخ سازانی است که تمدن و تاریخ و فرهنگ و ادبیات و هنر پنجهزار ساله بلخ و بامیان و زابلستان و کابلستان و افتخارات خراسان زمین را پی ریزی کرده و رشد داده اند. هزاره ها بقاياي آريا هاي تاريخي عهدِ اوستا و شاهنامه هستند كه پیش از آریاهای نام نهاد در ايام بسيار دور به سر پرستی جمشید (کیومرث زابلی بانی شهربلخ) از بين النهرين (میان رودان) به بلخ و زابلستان مهاجرت کرده و در قلب جبال هندوکش و بابا، فرهنگ و تمدن و تاریخ ویدی و اوستایی و دری را به وجود آورده اند. به بیان دیگر: هزارگان از بقایای آریاهای ریگ بید و اَوِستا و از تبار زابلیانِ شاهنامه و باقی ماندگان خراسانیان و غوریان قرون میانه هستند.

از متون ویدایی و اوستایی و از متون کهن پهلوی و منابع کهن دری و از گاهنامه ها و شاهنامه ها و گفته مورخان و جغرافیدانان عربی و پارسی در دورة اسلامی، چنین دانسته و فهمیده میشود که ساکنان پیرامون جبال هندوکش و بابا در طول تاريخ دراز خود به ترتيب به‌نام آرياني، بربری، باختري، زابلي،  و پس از اسلام به‌نام خراساني و غرجستاني و غوري و سرانجام در قرن هشتم نهم هجری به‌نام هزاره ياد شده اند و از زبان آنان نیز در تاریخ به‌نامهای آریانی، دری زابلی و دری خراسانی نام برده شده است.

از تندیسها و تصویرهای بجا مانده دانسته میشود که چهره آریاها یعنی ساکنان باستانی و اصیل بلخ و بامیان و زابلستان و کابلستان همانند چهره هزاره های کنونی بوده است. درین باره توضیح داده خواهد شد که آریان تاریخی جدا از آریا به مفهوم امروز است. اصطلاح هند و اروپایی و هندو آریا به مفهوم امروز، یک اصطلاح ساختگی و غیر علمی و یک دروغ محض است که در قرن نوزده به منظور مغالطه و تحریف تاریخ، وارد ادبیات تاریخ شده است. چنانکه گفته شد در گذشته هیچ قومی به‌جز نیاکان هزاره آریا خوانده نمی شده اند. جوامعی که امروزه آریا نامیده میشوند، غالبا تورانیان تاریخی هستند.

باری، قوم هزاره نه تنها مغول یا ترک نیستند، بلکه آنان یادگاران اصیل تاریخ و فرهنگ وتمدن چهار هزار ساله پیشدادیان و کیانیان و وارثان راستین زبان و ادبیات پارسی در بلخ و زابلستان اند، كه افسانه ها و تاريخ و زبان آنها و نام سلاطين و جغرافیای سرزمین شان و نامهای طوایف آنان در َاوِستا و شاهنامه ها و چهره شان در تصویرها و تندیسهای باستانی به روشنی و گستردگی بازتاب یافته است. به گفته برازنده فرمان روای غرجستان:

نه تركم نه تازيك نه افغان نه ديو /  نشان دارم از سام وگودرز وگيو

منم پور گرشاسپ آريان نژاد /  منم يادگاري ز هوشنگِ راد.


 


 

[i]    ر.ک دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش.

[ii]  .  ر.ک. افغانستان در مسیر تاریخ، ص 36 تا 41

[iii]   مثلا مونسرت الفنستن/1814 م/  و چارلز میسن ( عهد امیر دوست محمد خان) و جنرال میتلند ( رئیس اطلاعات ارتش هند بریتانوی) و... همگی مربوط به سرویسهای اطلاعاتی انگلستان بودند. ر.ک. پیشگفتار تاریخ ملی هزاره.

[iv]   فرهنگ رشیدی نوشته عبدالرشید مدنی تتوی، ج4، ص2858 / چ قدیم/ فرهنگ نفیسی، نوشته دکتر علی اکبر نفیسی (ناظم الاطباء)

[v]   ر.ک. لغت نامه دهخدا، ذیل ايران، پهلوي. و ذیل « فارس منطقة وسيعي»

[vi]    مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي افغان، پيشگفتار، صفحة ط

[vii]   دكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه، ج1 ص133

[viii]  دكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه ج1 ص134،

[ix]   دكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه ج1 ، ص135

[x]    دكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه ج1 ، صفحة 136، زير نويس7

[xi]   لغت نامه دهخدا، ذیل ايران، پهلوي.

لازم بذكر است كه: « شهر تهران را در عهد سلطنت ناصرالدين شاه دارالخلا فه ناصري ميگفتند» (ل. دهخدا، ناصري)

[xii]  دهخدا، لغتنامه ، ذیل « فارس منطقة وسيعي»

[xiii]  افشار يزدي، دكتر محمود، افغان نامه ج3 ص21 چ 1361 تهران)   

[xiv]   بارتولد، جغرافياي تاريخي ايران، ص 9

[xv]   در سال 1920 هنوز اين عنوان باقي بود. (بارتولد، جغرافياي تاريخي ايران، ص 10، زيرنويس 4)

[xvi]   بارتولد، جغرافياي تاريخي ايران، صص 9 و10

[xvii]   لیست کامل نمایندگان هزاره در دورة اول تا سیزدهم مجلس شورا  و نیز لیست کامل سناتورها و شخصیت های مهم دولتی و فرهنگی هزارگان را در بخش آخرکتاب «سرزمین و رجال هزارجات» نوشتة مرحوم نایل بخوانید.

[xviii]   منظور از سام در نامه برازنده بايد «سام نريمان» پدر زال و جد رستم باشد. معني سام در بحث « غورستان يا مُلك سام» شرح داده خواهد شد.

[xix]  «گرشاسب بر وزن طهماسب، نام يكي از اجداد رستم است كه از آل و اولاد جمشيد و پسر اترد و پدر نريمان و معاصر فريدون بوده. صاحب تاريخ پارسي[xix] [ابن بلخي صاحب فارسنامه] نوشته كه مادر او نبيرة بن يامين بن يعقوب بوده است». (محمد پادشاه، فرهنگ آنندراج، ج3 چ هند) «... و آخرين پادشاه پيشداديان است.». (دهخدا، گرشاسب)

[xx]  « هوشنگ پسر سيامک، دومين پادشاه پيشدادي بود. و کتاب جاويدان خرد از او يادگار مانده است». (لغتنامه دهخدا، هوشنگ) 

[xxi]    جوانمرد

[xxii]    کِه به معني کوچک باشد، ضد «مِه» که بزرگ است‚ و کَهين و کَهينه و کِهتر بر اين قياس و کِهان جمع است. کِهتر به معني کوچک تر باشد مقابل مهتر..(آنندراج(. صحبت نيک را ز دست مده / کِه و مِه بِه شود ز صحبت بِه. سنائي غزنوي. (آنندراج) ( دهخدا).

مهتران چون خوان احسان افکنند/ کِهتران را هم نشست خود کنند. خاقاني مروزي.

تمام واژگان «كِه» و «مِه» و «كَهينه» و «كِهتر» و «مِهتر» امروزه در هزارستان كاربرد دارند.

[xxiii]    تيمار به معنی غم باشد و تيمار داشتن‚ غم خوردن بود. (فرهنگ جهانگيري).

عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تيمارم/ تو گويي در جگر دارم دو صد يا سنج کزکاني. منوچهري بلخي.

[xxiv]    نژند به معنی اندوهگين است. (برهان قاطع) (آنندراج(. شادي و نيکوي از مال کسان چشم مدار/ تا نماني چو سگان بر در قصاب نژند. ناصرخسروبلخي.

جملگان دانند کاين چرخ بلند/ هست صد چندان که اين خاک نژند. عارفانش کيمياگر گشته اند/ تا که شد کانها بر اي شان نژند. مولوي بلخي. (دهخدا، نژند)

[xxv]    در شاهنامه های قدیم کاه به کاف عربی نوشته شده است. (کیانی) گاه، تخت پادشاهان است. (جهانگيري)

 

 

 

شاهنامه خطي كتاب‌خانه مسكو

دو تندیس سنگی که در دو طرف سرخ بت بامیان دیده میشوند، احتمالا مربوط به دوران میترایی است.پيتو، کاپیسا (شمال کابل)- موزه پاریس و کابل

در بالای طاق بت 53 متری باميان رب النوع خورشید به تصویر کشیده شده است. (حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان)

تندیس سنگی به چهره هزارگي، احتمالا مربوط به دوران میترایی است. پيتو، کاپیسا (شمال کابل)- موزه پاریس و کابل

تندیس سنگی به چهره هزارگي، احتمالا مربوط به دوران میترایی است. پيتو، کاپیسا (شمال کابل)- موزه پاریس و کابل
  بگرام، کابل  تصویر شیر شاه شکاری بامیان با پوشش سرخ و شاهانه و تاجهای هلالی، نشسته بر تخت در حضور بودا  از شکار توبه میکند . (تصویر بالا) و در تصویر پایینی به شکل راهب بودایی و با لباس سرخ رنگ دیده میشود.دره ککرک بامیان -  موزة کابل

 

تصویر پیشوای دینی و روحانياني بودايي باميان كه با لباس های سرخ رنگ و موهای بسته و بازوی برهنه دیده میشوند.درة ککرک بامیان- موزة کابل

 

 

فندوقستان غوربند –  احتمالا دوران بودایی-  موزه کابل

تندیس سفالی شیرشاه بامیان و شاه بانو ( اوایل اسلام) –  فندوقستان غوربند-  موزه پاریبس

 

 

نکته اخیر اینکه: تمدن و تاریخ و هنر چند هزار ساله و تندیسهای بزرگ سلسال و شهمامه بامیان و تاریخ ساکنان باستانی آن مربوط به صحرا گردان کوشانیانو هفتلی نیست، نام کوشانو هفتلی بسیار دیر تر از تاریخ و تمدن بامیان وارد صحنه تاریخ شده و آنان هیچگاه بر بامیان تسلط نداشته اند. تمدن کوشانو هفتلی چادر نشین و صحراگرد در افغانستان، مانند سلسله هخامنشی در ایران یک امر ساختگی دوره رضاخانی و ظاهرخانی است. تصویر کوشانیان تورانی و کنشیکا و کادفیزیس و... با دماغ بلند و چشمان درشت در سکه ها و مجسمه های باقی مانده به تصویر کشیده شده که با تصویرها و مجسمه های پیدا شده از بامیان و غوربند و... تفاوت فاحش دارند.  درین باره در بخش دوم نقد بر مقاله جناب نبی زاده، به تفصیل و با سند و عکس، مطالب و سخنان خود را ارایه خواهم کرد.

توضیح بیشتر این مطالب را در وبلاگ Zabolestan.blgfa.com  بخوانید.