نامه ای به داود سرخوش

 

 

 

 

داود من! این نوشته دردهای من است که برای تو می گویم از روزگاری که سهم ما فراموش شدن ها و نابرابری هاست!

 

همه مردم من ترا می شناسند باصدایت آشناهستند. عده ای با آهنگ هایت می خندند و عده ای با آهنگ ات گریه می کنند. یادت می آید در سنگرها در کنار صدای گلوله ها صدای تو بود و همه نفس می کشیدند.

 

حالا دوران جنگ، دوران خون و جهاد تمام شده است و دیگر سنگرها خالی است و نصیری نیست که در سنگرها شهید شود و ما در گریه هایمان غرق شویم. حالا در دوران دیگری هستیم که به جای تفنگ باید قلم بگیریم و برای فردای روشن آسمان افغانستان را آبی نقاشی کنیم.

 

حالا صدایت برای مردم رنج دیده ما صدای آرامش است و مردم ما باصدای تو زندگی می کنند "دشت برچی" با قومندونه دیگرو رتبه بله شانه دره قومندونه هزره د بند دیل خانه دره" صدای تو هنوز هم برای این مردم تازه گی دارد و هیچ وقت از صدای تو خسته نمی شوند.

 

صدای تو از پامیر و بابا بالا می رود و سر قله ها می نشیند و همه مردم جهان به تماشای تو می نشینند و در حسرت دیدنت ستاره های افغانستان را می تکانند.

 

داود! سر زمین ما برای دیدن تو لحظه شماری می کند که "یار از سفر باز آید" و لحظه با او بنشیند و بشنود از زبان یار.

 

داود صدای تو یعنی که بامیان با بودایش بلند می خندد و به فردای روشن فکر می کند و میداند که فردا می آیی و برای بودا و بند امیر میخوانی و دلها را تازه میکنی.

 

دمبوره ات سوز دیگری دارد که هر انسان را گاهی گریه و گاهی خنده میدهد و انسان ها را از خواب های بلند روزگار بیدار میکند.

 

امروزه تو سبکی هستی که بیشتر جوانان ما دنبال تو اند و به هوای داود تار می زنند و زیر لب می گویند"سرزمین من خسته خسته از جفایی سر زمین"

 

و بعضی انسان ها مثل خودت روزگار لعنتی از مهین دور کرده و درد مهین از گلویشان بالا می آید و درون خیابان های غربت می پیچد "بی آشیانه گشتم خانه به خانه گشتم بی تو همیشه با غم شانه به شانه گشتم"

 

انسان ها دو چیز را نمی توانند انکار کنند و از او فرار کنند، مادر و وطن.و تو درین سال در وطن نیستی ولی چشم هایت رنگ وطن دارد و میتوان بند بند امیر را درون چشم هایت پیدا کرد.

 

در دشت برچی هنوز صدای داود از هر خانه و موتر بیرون میشود و انگار که داود آهنگ های قدیمی اش را دوباره از نو خوانده که این مردم با شوق تمام به پای این ها می نشینند و برای دیدن داود تمام لحظه ها را به پای عمر پیر می کنند.

 

مریم ات برای جوانان ما بوی عشق می دهد و شانه های مریم از انار های قندهار پر است و با قدم زدن هایش عشق و عشوه در خیابان های شهر می ریزد" بر شانه مریم سبدی پر ز انار است مریم چقدر سبزچه اندازه بهار است"

 

داود از سیاه و سپید می گوید و خوب میداند که روزگار ما چقدر سیاه و سپید شده است و ما درین روزگار گم شده ایم و باید ازین بحران ها و سرگردانی ها بیرون شویم و فردایمان را آبی نقاشی کنیم و سهم ما صدای توست که به فردای خوب برسیم.

 

یادش بخیر استادمان می گفت "هنر روح بشر است" و مردم ما با هنر و صدای داود سرخوش  زندگی میکنند و نفس می کشند و فکر می کنند که روزگار شیرین است.

 

داود تو مثل دیگران نیستی که یک روز در یک هوا باشی و یک روز در هوای دیگرتو میدانی که در چه مکان و زمانی چه کاری را انجام بدهی و چه فریادی را بلند کنی شاید این یکی از موفقعیت های تو باشد که دقیق کار می کنی و کارهایت ماندگار می شود و در قلب تاریخ می ماند و به جاودانه گی می پیوندد.

 

داود سرخوش ترانه خوان غمگین و با نشاط سرزمین من هستی که همه مردم برای دیدنت آسمان خدا را گل کاری می کنند که هنرمند محبوب شان را ببیند.

 

یادم می آید که در دوران جنگ در سنگرهای مقاومت صدای داود قوت بخش همه رزمنده گان ما بود و انگار که صدای داود برایشان قوت بخش روح و جان است.

 

وقتی خبر پخش شد که داود سرخوش در استرالیا می آید و کنسرت برگزار می کند همه مردم خوشحال شدند و عده بیشماری افسوس کشیدند که چرا نمی توانند با داود باشند و داود را از نزدیک ببینند.

 

داود مردم ما سال ها جنگ دیدند، بدبختی کشیدند و تاوان های زیادی داده اند که هیچ گاه از یاد تاریخ نمی رود و هر وقت که تاریخ را ورق بزنیم خون ها تازه گی دارد و چشم ها بارانی می شود و انسان ها بسوی نابود شدن و تمام شدن می روند که صدای تو عقابی میشود و نمی گذارد که مردم ما سقوط کنند و تمام شدن را تجربه کنند و با صدای تو قوت و ارزژی تازه ای می گیرند و به فردای روشن و عالی فکر می کنند.

 

شاید این چیزهایی که نوشتم حرف هزاران مردم سرزمینم باشد که در آرزوی دیدن تو باشد و هزاران حرف با تو دارد اگر در کابل بیایی میدانم همه خیابان های شهر بسته میشود و پیر و زن مرد برای دیدن داود سرخوش می آیند و اشک در چشم های مردم جمع میشود و عشق دوباره در دلها روشن می شود و مردم انسان بودن شان را حس می کنند.

 

جوانان بیشماری ترا در آغوش می گیرند و در آغوش تو گریه ها سر میدهند و همه فکر می کنند که یوسف دوباره به کنعان خود باز گشته و همه در حسرت دیدارش کور گشته اند و با گریه روی شانه های داودشان دوباره بینایی خویش را پیدا می کنند.

 

داود این نوشته ها را که نوشتم همه بدبین هایم نسبت به روزگار را درون خانه های خرابه غرب کابل دفن کردم و نخواستم دوباره گذشته های تلخ یادمان بیاید و ما در سوگ گذشته هایمان روزهایمان را گریه کنیم.

 

داود! مردمم چشم به راه دیدن تو هستند و دوست دارند که قبل از مرگ خویش ترا ببینند و با خاطر آرام در خاک بروند.

 

حرف هایم را پایان میدهم و میدانم که روزی به وطن بر می گردی و برای مردم ات میخوانی و همه برایت گل میدهند و فردای روشن  میروسد.

 

به امید آن روز که دمبوره ات ترانه های جدید برای مردم ما بنوازد و همیشه خوشی سهم روزگار مردم ما باشد .

 

دمبوره ات همیشه سبز

بیرق ما همیشه بالاست