روشنایی

 

 

 

سالهاست باران درستی نمی بارد

 در چاه‌های آسمان

 حق حق‌ها مان می پیچند

هق هق‌ها مان بر می‌گردند

 

انفجارهای بزرگ

 گودال‌های عمیق می‌سازند

 و گودال‌ها لبریز می‌شوند از خون

 

جهان از اعماق تاریک است

 

با لباس کار

 با لباس درس

 با لباس عروسی و دامادی

 به نوبت در حوض‌های خون غسل می‌کنیم

 یک دسته گل سرخ به دست می‌گیریم

 با کودکادن مان به خیابان می‌آییم

 

خورشید

 همیشه از سرخی سپیده دم می روید

 

 

.........................

 

 

1.

هرچه اشک می‌ریزم

 خون از روی دهمزنگ پاک نمی شود

 هرچه سیل می آید

 شعله فرخنده فروزنده تر می‌ شود

 

 2.

 

سالهاست

 دوستانم شهید می‌شوند

 از دور می‌بینم

 

 گلوله‌های که هنگام سرد شدن

 به هدف می‌خورند

 بین پوست و استخوان

 زنگ می‌زنند