بگذار صريح گفته باشم كه، اولا، كساني مثل يونس قانوني، نظام پارلماني را بيشتر براي خود و نبيره هاي خويش ميخواهند تا خير و صلاح كشور و شهروندان آن. چون با وضع موجود كه سياست افغانستان دور افراد مي چرخد و هر فردِ محوري هم كه تا حال مرده پسرش جايگزينش شده، سويچ به نظام پارلماني قدرت خانداني همينهاي كه از كنفرانس بن به اين سو قدرت سياسي و ثروتِ غارت شده اي ملي را در كنترول خود دارند را تثبيت تر از قبل و ماندگار شان خواهد ساخت. و اين يعني پاكستانيزه شدن سياست در افغانستان: "شكل گيري دينستي (dynasty) قدرت و ثروت". در اين نوع جامعه و يا نظام اجتماعي كه قدرت، ثروت و كلاً منابع عمومي (social resources) در انحصار دودمان ها است، بقيه كه همان اكثريت مطلق جامعه باشد، محكوم به فقرِ ابدي هستند و هيچ كاري هم از دست كس برنمي آيد. ديكتاتوري ها و نظام هاي توتاليتر و ناكارآمد و فاسد از هر نوع اش را - سكولار باشد يا ديني، ايدئولوژيك باشد يا مبتني بر برتري نژادي و قومي - ميتوان اصلاح يا واژگون اش كرد، اما جامعه استوار بر قدرت و ثروت دودماني/خانوادگي را نمي شود هيچ كاري كرد كه اگر جامعه "دينستي سالار" قابل إصلاح يا تغيير بود، آن نابرابري وحشتناك و غيرانساني در 'شبه قاره هند' با ورود مدرنيته و صنعت و جا افتاده دموكراسي، اندكي تعديل شده بود. 

 


در نوشته هائم قبلا اشارات به ساختار اجتماعي در شبه قاره و مشخصاً، كشور همسايه و مشكل ساز ما پاكستان داشته ام و آورده بودم كه، ساختار اجتماعي در شبه قاره هند كاملا طبقاتي باقي مانده و مدرنيته هم وضعيت را چندان تغيير نداده و همه چيز - قدرت سياسي و حكومتي، ثروت و منابع عمومي، آموزش و تخصص، پايگاه و اتوريته اجتماعي و... - در شبه قاره هند در انحصار dynasty ها است. پاكستان اسلام را هم داشته كه اسلاميت، در حقيقت، فلسفه اي وجودي پاكستان بوده است. در اسلام قبيله رسميت داشته اما طبقه وجود نداشته است و لذا، در پاكستان جدا شده از هند بر مبناي اسلاميت، طبقه بايستي رنگ مي باخت. اما اسلاميت در پاكستان نه تنها تأثيري بر دينستي سالاري نداشته كه دين و مذهب خود در خدمت آن قرار گرفته و شده بخش از سيستم كه امروزه، مولوي و ملاهاي چون فضل الرحمن و سميع الحق تروريست پرور خود بخش از dynasty پاكستاني مي باشند. در افغانستان هم، اشرافيت ديني-مذهبي را از اول داشته ايم و امروزه اش، افراد مثل سياف و شيخ آصف و گلبدين و ملا نيازي با اتوريته و دم دستگاه كه براي خود تدارك ديده اند، با شكلگيري دينستي سياسي، ميشوند ملا فضل الرحمن و ملا سميع الحق افغاني و آنوقت، خدا هم زورش به اين "مركب" كه دينستي را در افغانستان تشكيل خواهند داد نخواهد رسيد چه رسد بندگان محكوم به فقر شده اش، چنانچه كه در شبه قاره زورش نرسيده!!  


اينجا اين را هم اضافه كنم كه اگر سياست در افغانستان پاكستانيزه شود و كار به شكلگيري دينستي قدرت بكشد، بيش از همه اين هزاره ها هستند كه دستآوردهاي همگاني شانرا برباد رفته خواهند يافت. تفاوت جامعه امروزي هزاره با ديگران، بهم خوردن ساختار قدرت در جامعه هزاره ميباشد و اين تحول را هم، بيش از همه، مديون مزاري و همرزمانش هستيم. دگرگوني در ساختار قدرت باعث شده كه جامعه هزاره فاقد "طبقه حاكم" باشد. اينكه هزاره ها در عرصه سياسي و اجتماعي پيشرو و شورماشوري هستند و جنبش پشت جنبش از درون جامعه هزاره ظهور ميكند و هر "بچه هزاره"اي اهليت رهبري و سركردگي را در خود مي بيند و راه رسيدن به قله هم، نه مسدود كه امكان جاگيري در قله براي همه وجود ندارد و نميشود همه رهبر و يا سركرده شوند، اينها همه از فقدان طبقه اي حاكم و از نبود دينستي قدرت در جامعه هزاره است. معدود ميراثخواران كه هم داريم، از قبيل بهشتي زاده و صادقي زاده و نبيره هاي شيخ آصف محسني و انوري زاده ها و...، فكر كنم زياد ربط به جامعه هزاره نداشته باشند چونكه جايگاه و پايگاه شان از جنس ديگر است. به هر صورتش، پاكستانيزه شدن سياست كه آخرش سر از "دينستي سالاري" درخواهيم آورد، بدترين سناريوي ممكن براي كشور و مشخصاً براي جامعه هزاره مي باشد. و سويچ به نظام پارلماني در وضع موجود، شكلگيري دينستي در كشور را در پي خواهد داشت. 



دوم، طيف يونس قانوني از روي طمع به "نائب السطلنة" - پست صدر اعظمي يا نخست وزيري - و "تقسيم دوضلعي قدرت" دم از نظام پارلماني ميزنند تا صلاحديد كشور و شهروندان آن. طيف قانوني تا حال حداقل دوبار امتحان پس داده اند و هردو بار نه تنها نگاه دورانديشانه به قدرت و ابزارقدرت نداشته اند كه در انحصار قدرت و پيش پاي بيني در سياست، دستكمِ از انحصارقومي و ستم تاريخي در كشور نداشته و در پديد آمدن وضع موجود بزرگترين نقش را دارند كه نخست "همِّ" شان بر انحصار بوده و بعد كه زور آمده، به جاي رفتن بسوي شركت همگاني، "تقسيم دو ضلعي قدرت" را برگزيده اند. اگر گذشتن از خير پيمان جبل السراج، مثلاً، از بي تجربگي شان بوده، از تجربه اي طالبان بايد مي آموختند و در دوره اي پسا طالبان، دورانديشي بخرج ميدادند. تقسيم دوضلعي قدرت در كنفرانس بن اما، ظاهر و باطن اين طيف را به تمام معني آشكار مي سازد كه نبايد به طيف قانوني و عبدالله در اين خصوص، در خصوص سويچ از رياستي به پارلماني كه قابل برگشت هم نيست، همنوا شد. چون اين طيف از روي طمع گپ از نظام پارلماني ميزنند. در تقسيم دوضلعي قدرت بين دو بلوك قدرت پرست، محرومين كشور كه عوام تاجك و پشتون نيز شامل آن هستند بين دو سنگ آسياب قدرت دوضلعي بطور دائم ساييده شده و فرصت خودنمايي و عدالت خواهي نخواهند يافت. البته كه من مخالف سيستم برحال "يك رئيس و دو معاون" بوده و هستم چون اين سيستم هم تبعيض آميز است و هم نفاق افگن. اما الترنيتيف اش در وضع كه افغانستان گرفتار آمده، بدتر و ناكارآمدتر خواهد بود برعلاوه اي كه دينستي سالاري از پيامد قطعي سويچ به پارلماني در اين شرايط است. در فعلي اش كه ظاهراً با يك نفر طرف هستيم و او نميتواند خود را بي نياز از ما احساس كند و مجبور است در انتخابات ها دست بسوي ما دراز نمايد، شايد بشود با فشار از پايين و چانه زني در بالا همان نفر را وادار به قانون مداري و توزيع عادلانه منابع عمومي كرد و اينگونه كشور را بسوي توسعه همگاني پيش برد و در عين حال، مانع شكل گيري دينستي كه بدترين سناريوي ممكن است، هم شد. ولي در تقسيم دو ضلعي بنام پارلماني، جورآمدي و تباني دو بلوكه اي، مثل كنفرانس بن، نهادينه خواهد شد. 

 


حرف آخر اينكه، بايد بخاطر داشت كه جايي درهم و برهم مثل افغانستان را تنها ميشود با زور حكومتي كشور ساخت و در اين راستا و در اين مرحله، كافي است كه حكومتداري خوب پيشه شود. هروقت كشور كشور شد، آنوقت ميشود از رياستي به پارلماني هم سويچ كرد. در وضع درهم و برهم فعلي، ريسكِ سويچ بمراتب بيشتر از تداوم است. پس تا اطلاع ثانوي، نبايد تن به سويچ داد. در دراز مدت هم، "هر شهروند يك راي در سطح كشور" بهتر از منطقه اي و حوزه اي ساختن آراي شهروندان است، بويژه براي هزاره ها در بلند مدت.