گره کور سرنوشت سیاسی افغانستان


مقدمه:


فرآیند دولت - ملت، از دستاوردهای دنیای مدرن و زندگی جمعی انسانهاست که در یک قرار داد اجتماعی تصمیم می گیرند تا در کنار یکدیگر زندگی کنند. شکل گیری ملت ها در زمانهای گذشته (عموما قبل از قرن شانزدهم میلادی) نه بر اساس تعاریف و مفاهیم نوین امروزی بلکه بر اساس هویت همگون نژادی و یا پیروان یک دین بود. دولت ها نیز در قالب امپراطوری های بزرگ معنا پیدا می کرد که یا ریشه در نظریه برتری طبیعی داشت و یا هم ریشه در اقتدار الهی و گاهی نیز در هر دو. نظریه برتری طبیعی باور داشت که برخی انسانها به طور طبیعی از دیگرانسانها برتر هستند و بدین صورت می توانند بر دیگران حکمروانی کنند. در نظریه اقتدار الهی هم به طور کل، منبع و سرچشمه اصلی اقتدارخداوند بود. اما اقتدار الهی گاها توسط برخی انسانهای خاص اعمال می گردید. در بسا مواردی نیز هر دو نظریه منبع اقتدار نظام های سیاسی بود. به عبارت بهتر یک امپراطور بنام حاکم از طرف خداوند اعمال قدرت می نمود. مثلا سطلان محمود غزنوی از همین راهکار برای جهانگشایی خود بهره های وافر برد و تا قلب هندوستان تاخت وبا تخریب امکان مذهبی هندوان، با زر و سیم و طلا برگشت. یا هم امپراطوری عثمانی که سالها بر بخش وسیعی از جهان حکم راند. شکل خفیف تر این نوع نظام های سیاسی هنوز هم در برخی از کشورها موجود هست. مثلا در ایران، فهم ولایت مطلقه فقیه فقط با فهم نظریه اقتدار الهی و انواع سه گانه آن قابل درک است. مثال دیگر کشور شاهی عربستان سعودی است که دقیقا با همان استراتژی دینی،‌ علاوه بر مردم شبه جزیره به طور مستقیم، بر بسیاری از امت اسلامی به طور غیر مستقیم اعمال قدرت می کند.


در برابر هر دو نظریه چشمه های اقتدار، مردم یا ملت قرار دارد که باید بدون چون و چرا از فرامین سلاطین و امپراطورها تبعیت می کردند و حق چون و چرا هم نداشتند. بهرحال تجربه نظام های گذشته که عموما منجر به استبداد و سلطه گردیده بود، باعث شد که انسانها برای مدیریت و اداره جامعه انسانی به دنبال راه کارهای تازه تر باشند. از همین رو بود که دولت به معنای سازمانهای سیاسی مدرن ظهور کرد تا به انسجام و اداره انسانها در یک قلمرو جغرافیایی بپردازد. اندیشمندان زیادی مانند توماس هابز کوشش کردند تا «قدرت را از خدای آسمانها گرفته و به خدای زمین بدهند» یعنی انسانهایی که بر اساس مشترکات فراوان فرهنگی در یک قلمرو جغرافیایی زندگی می کنند. در حقیقت این مفهوم جدید دولت - ملت یک پدیده دو سره بود که یکی دیگری را کامل می کرد. نه دولت بدون ملت معنا و مفهوم دارد و نه هم ملت ها بدون دولت.


اما آنچه مهم است اینکه فرآیند شکل گیری دولت - ملت ها چگونه هستند؟ به عبارت بهتر اینکه چگونه و تحت چه شرایطی دولتها و ملت ها شکل می گیرند و کدام یک بر دیگری تقدم دارد؟ آیا باید در قدم اول شاهد شکل گیری دولتها بود تا فرآیند ملت سازی را انجام دهند یا اینکه این ملت ها هستند که دولت هایشان را می سازند؟


نظریه شکل گیری دولت - ملت


به طور کلی،‌ نظریه پردازان دو فرمول را برای دولت- ملت سازی مطرح کرده اند: اول اینکه در یک بازه زمانی ملت ها شکل می گیرند و به پختگی سیاسی می رسند و سپس دولتهایشان را شکل می دهند. این مدل بیشتر با حرکت از سطح به راس صورت می گیرد و شاید بتوان آن را مدل از پایین به بالا نامید. بیشتر کشورهای اروپایی از این نوع مدل برای ساخت دولت - ملت استفاده کرده اند.


مدل دوم برعکس مدل اول است. یعنی اینکه اول دولتها ایجاد می گردند و سپس برای ملت سازی اقدام می کنند. حرکت این مدل از راس به سوی سطح  یا از بالا به پایین می باشد که تجربه ای از دولت -ملت سازی در کشور آمریکاست. این مدل تلاش می کند تا يك دولت قوي با نهادهاي رو به توسعه تشکیل یابد و به مرور زمان يك جمعيت نامتناجنس و ناهمگون را با ابزارها و سازکاریهایی چون تلاش برای بهبود وضعیت اقتصادی، بها دادن به حقوق مدنی، تاکید بر ناسیونالیسم و طرح پالیسی های اجتماعی مختلف به ملت تبدیل سازند. بنابراین در این مدل دولتها نقش اصلی را دارند.


افغانستان و مساله دولت - ملت سازی


افغانستان نیز پس از گذر از دوره های مختلف تاریخی و تجربه نظام های مختلف (امپراطوری ابدالی، ملوک اطوایفی فرزندان تیمور و برداران پاینده محمد، شاهنشاهی و سطلنت مطلقه عبدالرحمن خانی و اخلاف ایشان، جمهوری داود خانی، کمونیستی حزب دموکراتیک خلق، دولت اسلامی مجاهدین و نظام امارت اسلامی طالبان)  حرکت خود را به سوی دولت - ملت سازی مدرن بعد از فروپاشی نظام طالبان در سال ۲۰۰۱ میلادی آغاز کرد. به لحاظ حضور گسترده نیروهای ایالات متحده آمریکا، طبیعی بود که مدل سیاسی برای دولت -ملت سازی در افغانستان از نوع مدل آمریکایی آن انتخاب گردد. بعد از معاهده بُن، سنگ بنای دولت موقت و دولت انتقالی بر اساس دولت فراگیر گذاشته شد. تئوریسن های ایالات متحده با این توجیه که شکل گیری دولت فراگیر و نقش دادن به سران اقوام منجر به اقتدار دولت مرکزی گردیده در نتیجه می تواند جریان ملت سازی را تسهیل نماید، بدون در نظر داشت حقایق مهمی چون طالبان و گروه های مسلح غیر مسئول، سابقه و عملکرد رهبران جهادی در دوران جنگ های تنظیمی و جمعیت ناهمگون و نامتجانس افغانستان که سالها در جنگ با یکدیگر بودند، دولتی پشتون محور(فرضی غلط) و با حضور سران اقوام تاسیس کردند و حقیقتا نیز برای دولت سازی در افغانستان تلاش بسیاری نمودند و هزینه های زیادی را نیز به مصرف رسانیدند.


بدین صورت نهادهای سیاسی در افغانستان ساخته شد، بسیاری از زیربناهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که یا در گذشته اصلا وجود نداشت و یا هم به شدت در اثر جنگهای متمادی تخریب گردیده بود،‌ مجددا ایجاد و احیا گردید. اما علی رغم تمامی تلاش ها در پروسه دولت سازی، تلاش چشمگیری در قسمت ملت سازی صورت نگرفت. حامیان بین المللی افغانستان با سرمایه گذاری سنگین و ایجاد نهادهای سیاسی و تقویت آنها و درنهایت ساختن دولت، فرآیند ملت سازی را به دوش دولت افغانستان انداختند و بر اساس نظریه صلح دموکراتیک democratic peace theory[1] معتقد بودند که دولت دموکراسی در افغانستان شکل گرفته لذا دیگر جنگی را در این کشور شاهد نخواهیم بود، پرونده افغانستان را بستند.


«بر اساس نظریه صلح دموکراتیک، اینکه آیا دولتها صلح را انتخاب می کنند یا به جنگ میروند بستگی دارد به نوع سیستم سیاسی حاکم و نظام های دموکراتیک از درگیری های مسلحانه بیزارند و ذاتا صلح آمیز هستند در مقایسه با نظام های غیر دموکراتیک.»‌


تئوری صلح دموکراتیک دارای سه بُعد می باشد که به اختصار به آن اشاره می گردد:


1-  مفرد یا Monadic: دموکراسی ها بیشتر به صلح آمیز هستند و کمتر به جنگ می روند.


2-   دوتایی یا Dyadic: دموکراسی ها با یکدیگر صلح آمیز هستند اما با کشورهای غیر دموکراتیک تمایل به جنگ دارند.


3-  نظامند یا Systematic: همانگونه که نظام های دموکراتیک رشد می کنند و گسترش می یابند، در نتیجه کل نظام بین الملل صلح آمیز می گردد.


هر چند مثالهای نقضی هم برای تئوری صلح دموکراتیک و ابعاد آن وجود دارند که مجالی برای ذکر آنها نمی باشند. اما نظریه صلح دموکراتیک ریشه نظری در نوشته های امانوئل کانت دارد. کانت مدعی است که صلح یک نتیجه معقول و منطقی از تعاملات دولت با شکل جمهوری حکومت است. او معتقد است که قانون اساسی جمهوری " چشم انداز مطلوب به نتایج مورد انتظار می دهد به عنوان مثال، صلح دائمی."


به طور کلی در حوزه روابط بین الملل و با مطالعه نظام های دموکراسی این تئوری بیشتر برجسته می گردد. زیرا کشورهای دموکراسی با زنجیره ای از روابط قدرتمند اقتصادی و توسط پالیسی های سیاسی به یکدیگر متصل می باشند که رفتن به جنگ و درگیری به شدت به این کشورها و نظام سیاسی شان آسیب می زنند.  در داخل کشور نیز، نظام های دموکراتیک مطابق به خواست و نیازهای جمعی به وجود می آیند، تصمیم می گیرند و پالیسی می سازند و اجرا می کنند. لذا تضاد منافع جمعی کمتر شده، اصطکاکهای اجتماعی نیز کاهش می یابد و با تبع آن نیز نفرت اجتماعی قابل مدیریت و کنترول می باشد تا از تبدیل شدن به خشم اجتماعی جلوگیری گردد. به طور مثال وقتی که اقلیت های قومی در ساختار نظام خود را ببینند دیگر برای رسیدن به خواسته های مشروع و انسانی خود،‌ دست به سلاح نمی برند. یا همین طور زمانی که جامعه مدنی، احزاب سیاسی و رسانه های آزاد در کشوری که دارای نظام دموکراسی و پاسخگو فعالیت گسترده دارند، توسل به خشونت را از دستور کار خود خارج می سازند و بیشتر به گفتگو تاکید می کنند.


بر اساس نظریه امانوئل کانت « اگر رضایت شهروندان در اعلان جنگ است، بنابراین طبیعی ترین حالت ممکن این است که آنان باید محتاط باشند برای شروع و آغاز یک بازی ضعیف و {در حقیقت} آنان فرمان به زیان خود صادر می کنند یعنی اینکه باید تمامی مصائب و فجایع جنگ را بپذیرند.»


 به بیان ساده تر اینکه انسان ساکن در جغرافیای دموکراسی می داند که کمترین هزینه جنگ دربدری و آوارگی و خشونت است. رفتن به جنگ یعنی استقبال از فجایعی که مصیبت های بیشمار خلق می کند.


 


اما تجربه چندین ساله در افغانستان اثبات کرده است که این مدل از دولت - ملت سازی ( یعنی نوع آمریکایی آن) خیلی موفق نبوده است. این عدم موفقیت دلایل زیادی دارد. اما به نظر من اساسی ترین دلیل این شکست را می توان در سازش کنفرانس بُن جستجو کرد. شکل دهی دولت های موقت و انتقالی بر مبنای نظریه دولت فراگیر، بدون در نظرداشت توانایی و شایسته سالاری صورت گرفت. از همان ابتدا بر مبنای قومی پی ریزی شد و برآیند این کنفرانس انتصاب فردی با گرایش های قبیله، تمایالات بنیادگرایی و وابسته به گروه طالبان در راس نظام سیاسی جدید بود. به عبارت ساده تر « خشت اول گر نهد معمار کج-  تا ثریا می رود دیوار کج»


تاکید و اصرار بر ادامه کار با فرضیه ای غلط باعث گردید تا وضعیت سیاسی افغانستانی روز به روز بحرانی تر گردد. لابیست های پشتون مانند زلمی خلیلزاد در ایالات متحده آمریکا مسیر سیاست خارجی آمریکا را برحمایت دولتی پشتون محور در افغانستان تعریف کردند با این استدلال ساده که چون پشتونها بیشتر هستند باید در راس قدرت باشند، اگر نه افغانستان با شورش های گسترده پشتونها ناآرام می شود. اما در حقیقت ماهیت این دکترین سیاسی چیز دیگری جز افزوده خواهی و احیای نظام اخلاقی سیاسی پشتونوالی نبوده و نیست. اصرار دولت آمریکا به عنوان بزرگترین حامی افغانستان بر حمایت از دولتی با محوریت پشتون دقیقا ریشه در همین فرضیه غلط دارد.


عقیم سازی فرآیند ملت سازی و تمرکز روی افغان سازی


دولت افغانستان که با حمایت دوستان بین المللی و مصارف و هزینه های سنگین انسانی و مالی تاسیس گردیده بود، در آغاز حرکتهای نمادین و دموکراتیک زیادی را روی دست گرفت، به طوری که جامعه جهانی کم کم متقاعد شد تا اداره افغانستان را به دست افغانها بسپرد. صرف نظر از تئوری توطئه، می توان گفت که زمانی که دولتهای غربی از تاسیس نظام دموکراسی در افغانستان خاطر جمع شدند، تصمیم گرفتند تا افغانستان را ترک کنند. اما دولت افغانستان با اتخاذ رویکرد قومی - قبیله ای محور، حمایت از سران جنایتکار طالب، آزاد سازی جنایتکاران جنگی از زندان بگرام، معامله با حزب اسلامی گلبدین حکمتیار به بهانه تامین صلح، ترور چهره های قومی با همکاری گروهای تروریستی، توسل به فضای رعب و وحشت و خشونت نه تنها اقدام موثر و مفیدی در جهت ملت سازی ننمود، بلکه شکاف های قومی را تشدید کرد و بحران مشروعیت نظام را به وجود آورد، اعتماد ملی را به شدت خدشه دار کرد و منجر به خشمی اجتماعی شد که این روزها در زیر پوست شهرهای بزرگ مانند بشکه باروت آماده انفجار است.


 در عرصه سیاست خارجی خود نیز کاملا ناموفق عمل کرد و گاهی به دامن آمریکا پناه برد و زمانی در سایه پوتین خزید. حامد کرزی رئیس جمهور سابق افغانستان که روزگاری قرار بود نماینده گروه طالبان در سازمان ملل باشد، سردمدار این نوع سیاست خارجی بود. وی در طول دوره طولانی از زمامداری خود، چهره کاملا ناموفقی در سیاست خارجی از خود نشان داد. به طور نمونه سیاست های افغانستان در قبال کشور پاکستان هیچ گاهی روشن و شفاف نبود. بارها اداره کرزی و شخص رئیس جمهور پاکستان را حامی تروریسم نامید و از جامعه جهانی خواست تا با مراکز تروریسم در بیرون از مرزهای افغانستان مبارزه کند، اما در سال ۲۰۱۱ حامد کرزی در مصاحبه ای با یک رسانه حمایت قاطع خود را از پاکستان در برابر هر گونه حمله نظامی از سوی هر کشوری به شمول ایالات متحده آمریکا اعلام داشت و به صراحت گفت:« افغانستان در صورت نیاز مردم پاکستان در کنار ایشان خواهد بود در برابر هر گونه حمله نظامی.» و این اظهار نظر سیاسی یعنی تقابل کامل با نظریه صلح دموکراتیک یعنی مخالفت با نظریه صلح امانوئل کانت. زیرا دولت افغانستان دولتی دموکراتیک نیست. بنابراین به آسانی به جنگ میرود.


اتخاذ سیاست های مقطعی و زودگذر و احساسی، افغانستان را بار دیگر به کام بازیگران منطقه ای انداخت و فرصت طلایی رشد و پیشرفت را سلب کرد.


در عرصه سیاست داخلی نیز دولت افغانستان تعریف واضحی از دوست و دشمن ارایه نکرد، طالبان را گاه برادر خواند و گاه مخالفین سیاسی. همین امر باعث گردید که طالبان با حمایت حلقاتی در ارگ به شمول شورای امنیت ملی، خطرناکترین وپیچیده ترین حملات تروریستی را در افغانستان اجرا کند که تا اکنون جان صدها غیرنظامی را گرفته اند.


در حقیقت دولت افغانستان به جای تمرکز بر روی جریان ملت سازی، تلاش گسترده ای را برای افغان سازی آغاز کرد و حتی تا قلع و قمع کردن انسانهای بیگناه نیز پیش رفت تا جریان افغان سازی را در کشور نهادینه سازد. هر چند هنوز رابطه دقیق دولت افغانستان با تروریستانی چون طالبان و داعش به صورت مستند اثبات نشده است و هر آنچه که نشر می گردد در حد ظن و گمان است، اما سیاست نرم و مماشات با گروه های تروریستی سناریویی جز توسل به زور دولت برای پروسه افغان سازی نیست. باید در نظر داشت که افغان سازی متفاوت از ملت سازی است؛ نوعی استحاله انسانهای یک جغرافیا در فرهنگ و هویت قومی متحجر و عقب گرا است که با توسل وترفندهای سیاسی در دستور کار سیاست نانوشته ارگ ریاست جمهوری قرار دارد. از نگاه جامعه جهانی افغان سازی همان ملت سازی است، اما برای اقوام افغانستان که می دانند افغان معادل پشتون است، له شدن در هویتی متحجر را بر نمی تابند.


 بنابراین خشونتهای بی شمار، ترور و انتحار و جنگ و قتل عام گسترده به خوبی اثبات کرد که بسیاری از معادلات سیاسی در افغانستان غلط بوده است. رشد روز افزون تروریسم، گرایش های بنیادگرایانه و تفکرات افراطی، ظهور داعش، قدرتمند شدن طالبان و تغییر استراتژی جنگی گروه های تروریستی به منظور هدف قرار دادن غیر نظامیان به شدت منجر به خلق تنفر اجتماعی گردیده است.


رویکرد دولت افغانستان نسبت به پدیده ای بنام تروریسم، رویکردی قومی است. در این شکی نیست که اکثریت قاطع گروه طالبان، شبکه حقانی و تحریک طالبان پاکستانی را پشتونها تشکیل می دهند و این گروه ها یا به طور کامل توسط دولت افغانستان حمایت می شوند یا حداقل در برابرتمامی اعمال ضد انسانی و جنایت های جنگی ایشان،‌ دولت افغانستان سکوت معنادار اختیار کرده است که خود به نوعی تایید اعمال تروریستی می باشد.  برخورد دراماتیک دولت با جنایت و فروکاست جنایت های بیشمار عناصر تروریستی به صدرو بینانیه و محکوم کردن به شدیدترین الفاظ، به خوبی گواه این مدعاست.


نباید از این واقعیت تلخ چشم پوشی کرد که نه دولت افغانستان اراده و توانایی برای ملت سازی دارد و نه هم ملت افغانستان، به آن حد از پختگی سیاسی رسیده است که بتواند دولتی مردم سالار، شایسته سالار و پاسخگو را برای خود ایجاد کند. به عبارت دیگر، هر دو عنصر مهم دولت و ملت، تقریبا ناکاراست. نه تنها فرآیند ملت سازی در افغانستان حمایت و تقویت نشد، بلکه با سیاست های منفعل و قبیله گرایی دولت افغانستان، ملیت های نامتجانس یک بار دیگر در آستانه رویارویی کامل قرار گرفته اند. به طور نمونه دولت افغانستان با حذف اقوام دیگر از ساختار نظام، درگیر کردن اقوام در بین خودشان و تلاش برای اتحاد پشتونهای همیشه در جنگ و ناراضی،  اهداف مشخص قومی و قبیله ای را تعقیب می کند. به طور مثال کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در گزارش اخیر خود به آمار قتل عام مردم هزاره اشاره می کند که به خوبی نشان دهنده تلاش برای حذف ایشان از ساختار سیاسی و اجتماعی است.


« در طول سه سال گذشته از سال ۱۳۹۳ تا ۱۳۹۵ خورشیدی  در مجموع ۱۹۴ تن از هزاره ها که همه آنها ملکی بودند در اثر حملات متعدد کشته شدند و به تعداد ۴۷۹ تن دیگر مجروح شدند. گفتنی است که در طول سه سال گذشته در چندین مورد به تعداد ۶۲ تن از هزاره ها به گروگان گرفته شدند که بعضی از آنها به طور فجیع و وحشیانه به قتل رسیدند. قابل یادآوری است که برخی از موارد دیگر گروگان گیری به طور انفرادی و یا گروههای کوچک نیز در طول سه سال گذشته رخ داد که اغلبا از چشم رسانه ها به دور مانده است.» و نیز در این گزارش آمده است « در طول سال ۱۳۹۵ خورشیدی حملات علیه هزاره های شیعه نسبت به سال قبل افزایش یافت. در این سال پنج حمله بزرگ علیه هزاره ها صورت گرفت که در مجموع در سال ۱۳۹۵ خورشیدی به تعداد ۱۵۶ تن که همه آنها افراد ملکی بودند، کشته شدند و ۴۷۹ تن دیگر از افراد ملکی مجروح شدند. » ( کمیسیون مستقل حقوق بشر، ۳۱ می ۲۰۱۷)


تمرکز بر ریشه منازعه


با وجود آنچه که ذکر شد، اما دو حقیقت مسلم، موثر و مهم برای فهم خشونتهای فزاینده و خونین تا امروز به بهانه وحدت ملی، مصالح عامه و احترام به باورهای سنتی در پازل صلح افغانستان سر پوشیده مانده است. به باور من چشم پوشی از دو حقیقت مسلم، بزرگترین بن بست فرا روی صلح پایدار در افغانستان هست. مادامی که این دو حقیقت به گفتمان ملی بدل نگردد، صلح پایدار و حتی وحدت ملی در کشور به جود نخواهد آمد. ولو اینکه دولت افغانستان و جامعه جهانی بخواهند تا فرآیند ملت سازی را حمایت کنند، اما علاوه بر مشکلات کوچک و بزرگی چون فساد اداری، بیکاری و فقر و... که بیشتر در گفتمانها بدان اشاره می گردد دو معضل اساسی هنوز هم به عنوان خط قرمز باقی مانده است.


اول، دین محوری؛ اکثریت مطلق خشونت هایی که منجر به قتل عام گسترده غیرنظامیان و مردم بیگناه می گردد یا مستقیما ریشه دینی دارد و یا با توجیه دینی و مذهبی همراه است. درک ترور و انتحار بدون خوانش «الله اکبر»‌ و بدون خوانش آیه های قرآن در باب جهاد و کشتار کافرین، امکان پذیر نیست. تلاش برای توجیه اعمال تروریستی و کشتار غیر نظامیان و راندن این جنایت های جنگی به دایره بیرون از حوزه دین، در حقیقت خاک زدن به چشم مردم هست. تجربه تاریخی نشان داده است که هیچ دینی با مدرنیته و عناصر آن همخوانی و سازگاری ندارد. اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست. چالان بودن ماشین کشتار توسط گروه هایی تروریستی مانند طالبان، بدون شک ارتباط معنادار و تنگاتنگی با دین و آموزه های دینی دارد. غریو فریادهای الله اکبر بعد از هر ترور و انتحار، گواه و سند محکمی است بر این مدعا که مساجد، مکاتب و مراکز دینی در بسیاری از نقاط مرزی کشور محل امن تربیت و صدور تروریسم است. تنها و تنها باورهای دینی است که انسان را از هر گونه خوانش و قرائت مدنی بی نیاز می سازد، قدرت اندیشیدن و تفکر را از وی سلب می کند و راه عقل و منطق را می بندد. بنابراین آنچه از این معجون زهرآگین حاصل می گردد، جز نفرت و خشونت و خون نیست. پس تلاش نه در جهت زدودن چهره تروریست از دین داری، بلکه قبول این واقعیت که عملکرد وی مصداق کامل دین داری و انسان مسلمان هست، ما را در درک وضعیت و پیچدگی موجود یاری می رساند. « هم خوابی با حوریان و پریان، شراب و شیر وعسل و لمیدن در سایه درختان در بهشت» و شستسویی مغزی جوانان بی سواد، بیکار و بدون بینش و درک و تفکر را به کشتن انسان وا می دارد تا هر چه زودتر به این خوان گسترده نعمت و ناز و عیش و نوش برسد.


دوم، فاجعه قومی؛ اکثریت قریب به اتفاق تروریستان از میان قوم پشتون هستند. پشتونها با حمایت مالی شیوخ متمول حوزه خلیج خصوصا عربستان سعودی، بزرگترین نیروی انسانی و جغرافیایی گروه های تروریستی نظیر طالبان،‌ القاعده و داعش را در سرحدات افغانستان تامین می کنند. پذیرفتن این مساله ما را به فکر وا می دارد که دلیل این سرگشتگی و خشونتهای سیستماتیک چیست؟ با وجود انکه پشتونها از سال ۱۷۴۷ میلادی (در حدود ۲۶۰سال) در قدرت هستند، اما در عین حال فقیرترین، بی سوادترین و محرومترین مردم را نیز در میان ایشان می تواند دید؛ سرمایه های اجتماعی شان در دانشگاه ومکتب تربیت نمی شوند، بلکه با تفنگ و کلاشنکف رشد می کنند و در مدارس و مساجد شب و روز خواب شهادت و هم خوابی با حوری و پری را می بینند؛ هیچ حرکت و جریان روشنفکری ای در بین ایشان دیده نمی شود. مافیای قومی که سالها از ایشان سوئ استفاده کرده، خود و خانواده هایشان در کشورهای غربی در ناز و نعمت و عیش و نوش روزگار می گذرانند اما جوان مظلوم پشتون را قربانی سیاست های قبیله ای خود می سازند. ذهن و فکر جوان پشتون آنقدر در گروی تناقضات اجتماعی و فرهنگی اسیر است که حتی در قلب کشورهای متمدن و اروپایی از گلبدین حکمتیار به عنوان «کاکای بزرگ»‌ یاد می کنند.


ترس و ارعاب به حدی است که کسی جرات نمی کند به این واقعیت اجتماعی بپردازد. بسیاری از رسانه ها و اهل قلم نیز بخاطر حفظ جان خود مجبور هستند تا خودسانسوری کنند و از ذکر حقایق تلخ خودداری نمایند. درک این مهم که چرا هر نیروی بنیادگرا و افراطی ای در نوار مرزی افغانستان و پاکستان جایگاه و پلتفورم اجتماعی دارد بدون در نظرداشت این نظریه غیر ممکن است که پشتونهای افغانستان در عین حالی که خود بزرگترین قربانیان تاریخ هستند، اما بزرگترین و دردناکترین فجایع را نیز برای این ملت خلق می کنند. چشم پوشی کردن از بیان این حقایق، چه به بهانه خدشه دار نشدن وحدت ملی و یا هم ار زوی ترس، باب گفتمان را بسته و مسدود نگه می دارد. خشونت در میان پشتونها سابقه تاریخی دارد. هر کسی که اندکی مطالعه داشته باشد، به خوبی می داند که تاریخ کشوری بنام افغانستان از زمان تاسیس امپراطوری ابدالی ها توسط احمد شاه ابدالی در سال ۱۷۴۷ تا امروز همیشه در جنگ و خشونت سپری گردیده است. یا جنگ با کشورهای دیگر و در صورت نبودن کشوری برای جنگ، درگیری های ذات البینی و تصفیه حسابهای خونین قومی و حتی قبیله ای از مشخصه های اصلی نظام های پشتونها در افغانستان هستند.


سخن پایان اینکه راه صلح در افغانستان از مسیر مبارزه با دو عنصر عمده فوق الذکر می گذرد. آشتی پذیری دین و دموکراسی غیر ممکن و از محالات است زیرا اساس دین «ایمان و باور و عقیده و طاعت محض»‌ است و حاکمیت نیز متعلق به خدا و بندگان خاص اوست در صورتی که بنای دموکراسی بر «تفکر و اندیشیدن و تعین سرنوشت سیاسی نیز انتخاب مردم»‌ است. تا زمانی که دین به حوزه شخصی افراد و اشخاص رانده نشود، انتظار صلح پایدار بی معناست. از طرفی دیگر مادامی که برای روشن سازی قوم پشتون کارهای عملی آغاز نگردد و جریانهای روشن فکری مدیریت عمومی را به دست نگیرد، زمینه سوئ استفاده ملایان دینی، مافیای ارباب و ریش سفید و خان مساعد است و روزگار مردم نیز سیاه و تیره و تار خواهد بود.


بنابراین گره کور سرنوشت سیاسی افغانستان با دو عنصر قومیت و مذهب در هم تنیده است و اگر ادامه یابد موتور متحرک کشتار قومی با توجیه مذهب و دین کماکان با سرعت تمام به پیش خواهد رفت. 


 



[1] This theory refers to the idea that democracies by nature do not go to war with one another, a fact which historically has guaranteed peace between democratic states, arguably without exception. The democratic peace thesis offers a strong empirical attack in the liberal arsenal against the traditional intellectual hegemony of realism in American IR theory. (CEMPROC 2005)