یکی ازدوستانم بنام آقای حسین علی ارزگانی داستان جالبی را برایم نقل کردند وازمن خواهش به شریک ساختن آن باتمام دوستان وآزاده گان با درک و با احساس شدند، وی چنین نقل میکند:

قسم که امنیت یکی ازنیازهای مبرم بشریت است که بدون امنیت هیچ کاری رانمیتوان به پیش برد و یا انجام داد. بنابرین عدهء ازانسانهای این کره خاکی بخاطرنداشتن امنیت به هدف جستجوی امنیت راه جزمهاجرت وزندگی درغربت را ندارند آن هم باید مشکلات دوری ازخانواده، اطفال و دوستان را با تمام توان تحمل کرد.

زمانیکه برایم ثابت شد که دولتی درافغانستان وجودندارد، دولت نام نهادی که وجود دارد درتامین امنیت و نگهداشتن شهروندانش از عاجزترین و فاسدترین دولت های جهان بشماره میرود که شخصی رئیس جمهورنام نهاد این دولت نام نهاد نامشروع بخاطرحمایت کامل ازبرادران راضی و ناراضی ترورستانش، حامی بودن در وحشت، دهشت،انتحار،انفجار،فاسد کردن وتک قومی کردن نظام وحکومت کشورومردم رادرنزدیکی یک پرتگاه قرارداده است که باوزیدن کوچکترین باداین کشودومردمش دچارفاجعه بزرگ بشری خواهدشد که در پرتگاه مذکور خواهد افتاد.

فلهذامن ازوضع موجود که درکشورحکم فرمابود و هنوزهم است، ازدولت فاسد و دولتمردان خائن واقعا"خسته وناامید شدم که این باعث شد تا وطن، خانواده، اطفالهای دوستداشتنی ام وتمام دوستان را بطور ناگهانی ترک کرده عازم دیارغربت شوم. موقع که من باچند نفرازدوستانم ازولسوالی ارزگان خاص ولایت ارزگان به مقصد قندهار که بعدا" قصد ما بطرف کوئیته پاکستان بود حرکت کردیم در مسیر راه موجودات وحشی که از اسم مقدس انسان سوء استفاده میکنند بروزپنجشنبه مورخ 25 جون 2010 موتر حامل ما را در کوتل گردن که در منطقهء باغ چهار ولسوالی ارزگان خاص موقعیت دارد متوقف نمود این یکی از هزاران گروپهای قاتل پشتون بودند که هیچ نوع باورمندی به انسان، انسانیت، ارزشهای انسانی و حقوق بشرنداشتند از ما ها سوال کردند که از کجا هستیم؟ مربوط کدام قوم میشویم؟ از چهره های ما معلوم و هویدا بود که از ملت هزاره هستیم، بعد از یک سلسله سوالات و پرسشها از ما سوال کردند که چرا هزاره ها افغانستان را ترک نمیکنند؟ افراد موسن سفید و سالخورده های که همراه ما بودند برای این قاتلین استطلال کردند که ما و شما همیشه برادر وار در پهلوی هم زیستیم ما یکی از اقوام ساکن این کشور هستیم بنظر شما آیا ما از این کشور نیستیم؟ آیا ما بخاطر نجات این کشور دوشادوش دیگر اقوام کشور خون ندادیم؟ بعضی دیگر از دلایل معقول که ما برایشان آوردیم درک کردیم که اینها اصلا اهل مباحثه، مزاکره، جرو بحث نیستند خلاصه سرنشینان موتر مذکور که همه هزاره بودند از جمله دونفر خانم ها بودند با ده نفر مردان کسانی را که همراه این وحشیان پشتون بحث میکردند اول از موتر پیاده کرده سرشانرا بطور بیرحمانه و فجیعانه درحضورداشت ما و پیش چشمان ما بریدند هر کدام مارا به نوبه از موتر حامل ما پیاده میکردند و هربار که رفیقانم را پیاده میکردند میگفتند دیگر کی است که بگوید هزاره از این کشور است؟ من در این حادثه شاهد کشتار بودم که برعلاوه همراه بودن خانمها همراه ما این بی همه کسان حتی احترام به موجودیت خانهارا نکردند آنوقت بود که متوجه حادثهء دیگری شدم که قبل از این حادثه اتفاق افتاده بود آن حادثهء بود که این قوم قاتل پشتون حتی به خواهران و مادران خود رحم نکرده بودند شاید همه شنیده اید که قوم پشتون قومی است که در یکی از ولسوالی همین ولایت ارزگان گوشها و بینی دختری را بریده بودند آنهم بخاطر ظلمی که بالای آن دختر پشتون شده بود بخاطر ازدواج اجباری همرای یک مرد سالخورده پشتون نمیخواهم که از قضیه اصلی دور شوم.

خب بعد از به شهادت رسانیدن هشت نفر از همراهانم نفر نهم را که گردنش را بطور ظالمانه نیمه بریده بود که ناگهان نیروهای نجات بشریت یعنی نیروهای خارجی تیم پی-آر- تی (تیم بازسازی ولایتی ارزگان) در صحنه رسیدند که قاتلین مذکور که تعداد شان به بیست نفر تا دندان مسلح میرسیدند از ساحه فرار کردند اگر نیروهای خارجی در صحنه نمیرسیدند بعد از نفر نهمی نوبت مرگ نا به هنگام به من رسیده بود من از مردن نمیترسم حالا یا بعدا" راه همه مرگ است اما من بخاطر این ناراحتم که هنوز هم بنام هزاره بودن نسل کشی میشویم، خلاصه نفر نهمی که گردنش بطور ظالمانه نیمه بریده شده بود شدیدا" مجروح گردیده بود که بعد از ناپدید شدن گروپ کثیفان و مکروب پشتون فرد مجروح توسط تیم بازسازی ولایتی به شفاخانه نیروهای مذکور منتقل گردید و من که با دونفر از خانها جان سالم بدر برده بودیم شدیدا" شکه شده بودیم بخاطر قتل و گردن بریدن انسانها آنهم عزیزان ما در پیش چشمان ما، که نوبت ما ها هم بعد از آنها بود، من با دونفر از خانم ها دوباره بطرف منطقه برگشتیم و نیروهای خارجی تیم پی آر تی شروع به انتقال جسد های شهداء بطرف منطقه و انتقال زخمی ها بطرف شفاخانه شان.

حادثه مذکوریکبا دیگر برایم ثابت کرد که تا موقع که از قوم پشتون نجات نیابیم تا وقتکه دوای ضد این ویروس بخاطر خنثی سازی و محو آن پیدا نشود این کشور و دیگر اقوام ساکن در این کشور روزهای خوب و امن را تجربه نخواهم کرد، بعد از چند روزی تصمیم به ادامه سفرم گرفتم و به سفرم ادامه دادم بخاطرکه من پاسپورت افغانستان را با ویزه پاکستان داشتم با چند نفر از افرادی دیگری هزاره یکجا شدم آنها آنعده از هزاره های بودند که در دوران حکمروائی عبدالرحمن جلاد از منطقه آبائی شان از افغانستان سالها قبل فراری،آواره و ساکن پاکستان شده بودند باهم از قندهار بطرف بولدک در حرکت شدیم همراهانم که خانه شان سالها در پاکستان بودند مدرک پاکستانی را همراه داشتند، موقع که در بولدک رسیدیم با یکی از دریوران که موتر کرولا داشت صحبت کردیم برای ما گفتند کسانکه پاسپورت افغانستان را با ویزه پاکستان دارد یک کرایه دارد و کسانی که مدرک پاکستانی دارند مبلغ دیگرپرداخت کنند من دراین مورد با درایور کنجکاو شدم برایم گفت که شما که پاسپورت دارید کرایه شما مبلغ پنجصد کلدار پاکستانی میشود و کسانی که شناخت کارت پاکستانی دارد کرایه شان مبلغ هزار کلدار پاکستانی میشود درحالیکه کرایه واقعی فقط صد الی دوصد کلدار پاکستانی بود، خب ما که هنوز هم تطبیق نمودن شریعت به اصطلاح اسلامی از نوع پشتون را بیاد دشتیم اما بیخبر از صداقت پشتونها که آنها از جوالی الی والی شان یکسان است برای ما کاملا دروغ گفته بود راجع به کرایه، ما بی خبر از اینکه با تغیر منطقه و جای! خدا، پیغمبر و کتابهای پشتونها هم فرق میکند کاری را که گل بیدین راکتیار در گزشته کرده بود را هنوز بیاد داشتیم، درایور مذکور همرای ما تعهد کرد که شما را الی شهر کوئیته توسط موتر کرولا میرسانم ما ها هم به سوگند هایش باور کردیم سوار موترش شدیم وقتکه از مرز افغانستان خارج و داخل مرز پاکستان شدیم واقعا خوشحال شدیم که دیگر موجودی را بنام پشتون نخواهم دید بیخبر ازاینکه پاکستان هم دچاراین ویروس است.

زمانکه در نزدیکی شهر چمن پاکستان رسیدیم درایور مذکور موترش را متوقف کرده از ما خواست تا از موترش پایان شده سوار موتر بس شویم چیزی را که برای ما وعده داده بود را برایش گفتیم اما کجا بود همان گوشهای که بشنود برای ما گفت که ما و شما در بولدک وعده داده بودیم نه در اینجا یعنی از نظر پشتونها با تغیر جاه خدا، پیغمبر و کتابهایشان هم تغیر میکند منکه هنوز حادثه شهادت دوستانم بیادم بود بسیار به عقدهء همرای این درایور پشتون برخورد و جرو بحث کردم اما فیصله بر این شد که منرا از همراهانم جدا کند کرایهء از بولدک تا نزدیکی چمن که منرا آورده بود را از من گرفت بخاطر که من بطور قانونی همرایش مباحثه میکردم خواست تا از من بیغم شود منرا از دیگران جدا کرد و برایم گفت که شما که پاسپورت افغانستان را با ویزه پاکستان دارید میتوانید خود تان بروید اما من نخواستم که از همراهانم جدا شوم پافشاری کردم که یا تمام ما را یکجا ببرید و یا هم انکه همهء ما میخواهیم خود ما بدون شما میرویم بطور بی شرمانه برایم گفت او هزاره گهء زیاد پافشاری نکن اگر نه پاسپورتت را پاره پاره میکنم برای ما پاسپورت زیاد مهیم نیست ما قوم هستیم که بخاطر جهاد خودرا انفجار میدهیم، انتحار میکنیم شما کی هستید و یا پاسپورت تان چه است؟ فکر کرده بود که ما از این بیخبر هستیم که در انفجار و انتحار خود فقط افراد بیگناه و ملکی را همیشه هدف قرار داده اند آن هم فقط بخاطر رسیدن به قدرت و اهداف شوم شان، بالاخره همراهانم از من خواهش کردند تا از آنها جدا شده نه برای آنها و نه برای خود درد سر خلق کنم، من هم بخواست همراهانم از آنها جدا شدم و خودم دیدم که آنها رادر یک موتر کرولا سوارشان کردند و بطرف شهر چمن پاکستان حرکت دادند زمانکه من توسط یک عراده ریکشاه بطرف شهر چمن در حرکت شدم و به محض اینکه در چمن رسیدم همراهانم را دیدم که پیاده بطرف ایستگاه موترهای چمن که من هم روان بودم روان بودند خواستم تا با آنها دوباره یکجا شوم وقتکه با آنها یکجا شدم از آنها سوال کردم چرا از همان موترکرولای که شما را بطرف کوئیته حرکت داده بود پیاده شدید؟ آنها از یک رهزنی و سرقت از نوع پشتون آن هم در روز روشن و در محضر عام برایم تعریف کردند گفتند که همان درایور پشتون ماهارا به بهانه کوئیته از سرک عمومی منحرف کرده با چند تن از دزدان دیگر یکجا شده ماها در یک دشت برده تمام پولهای ما را بزور گرفتند من که یک جنایت نابخشودنی ضد بشریت پشتونها یعنی گردن بریدن همراهانم را هنوز هم بیاد بود شاهد جنایت دیگر شان شدم.

چیزی را که من در مرز شاهدش بودم و مشاهده کردم که واقعا این موضوع برایم درد آور، رنج آور بود و مرا بعنوان یک انسان جور میداد این بود که در دوطرف مرز تمام عساکر و پولیسها همه پشتونها بودند افراد پشتون که از مرز عبور میکردند اصلا از آنها بازخاس نمیکردند مثل انکه افغانستان و پاکستان از پشتونها باشد اما تمام آن عساکر مانند گربه ها فکرشان طرف ورود هزاره ها بودند که چه وقت یک هزاره از مرز رد میشوند تا به بهانه های مختلف از آنها پول بگیرند که واقعا احساس کردم که جهان برایم تنک شده.

بناء" من با همراهانم از شهر چمن سوار یک تکسی شده عازم شهر کوئیته شدیم در مسیر راه الی شهر کوئیته روحا" زجر کشیدم خصوصا وقتکه از هر پست بازرسی موتر توقف میکردند فقط از هزاره ها سوال میکردند بخاطر که من پاسپورت داشتم خواستم که دیگر دوستانم عزیت نشود من در نزدیک شیشه نشستم که اگر هم در پستهای بازرسی سوال کند باید من جواب شانرا بدهم وقتکه موتر را متوقف میکردند اسناد سوال میکردند فقط من بودم که پاسپورتم را برایشان نشان میدادم که برایشان قابل قبول نبود و شاهد سوال بودم که از درایور در هر پست بازرسی سوال میکردند که: (استازه باری کسان اشته) یعنی هزاره ها هستند؟ من هم که لسان جنهنمی پشتو را میفهمیدم درک کردم که باری خطاب کردن هزاره یک رمز بین درایورهای پشتون با پستهای بازرسی پشتونها بود خلاصه در هر پست بازرسی از هزاره های که سالها در پاکستان بودو باش کرده بودند، یکی از فاتحین پاکستان کسی بنام جنرال صاحب موسی خان بود، در تمام مشکلات پاکستان هزاره های پاکستان سهم داشته اند هنوز هم مدرک در دست داشته هزاره های ساکن پاکستان برای پستهای بازرسی خود پاکستان قابل اعتبار نبود هنوز هم الی شهر کوئیته در هر پست بازرسی از هزاره ها هر با مبلغ پنجصد الی هزار کلدار پول میگرفتند اما پشتونهای بی مدرک ها حتی سوال نمیکردند که کجا میروند اما این عزیت هزاره فقط بخاطر گرفتن پول نبود بلکه آن احساس کثیف تعصب بود که از آبای پشتونها در برابر هزاره به حرث رفته است که این احساس در رگ، خون، گوشت و پست این موجود انسان نما جا گرفته است.

خلاصه بعد از تحمل دها موارد از این موضوعات به شهر کوئیته پاکستان رسیدیم بعد از سپری کردن چند روز در کوئیته پاکستان بخاطر که مقصد ما کشور آسترالیا بود در هر سفارتخانهء که بخاطر اخذ ویزه کشورهای جنوب آسیا مانند مالیزیا،اندونیزیا، تایلند، سنگاپور و..... مراجعه میکردیم وقتکه متوجه میشدند که پاسپورت افغانی است بسیار به توهین و خشین از دادن ویزه انکار میکردند بخاطر که همان گونه که رئیس جمهور و دولت فعلی قبیلهء و نا مشروع پشتونها در افغانستان بی اعتبار است همانگونه مدارکش بی اعتبار است نهایت امر تصمیم گرفتیم که با قاچابران انسان بخاطر رسیدن به آسترالیا بتماس شویم که چنین کردیم با یکی از قاچاقبران انسان بنام رجب بهسودی به توافق رسیدیم که مبلغ هفت هزار دالر آمریکائی را در یک دوکان حواله داری بگزاریم تا کارهای ما را این قاچاقبر پیش ببرد که مبلغ مذکور الی رسیدن به اندونزیا بود، بسیار وقت منتظر قاچاقبران بودیم یکبار قاچاقبری را که همرایش صحبت کرده بودیم ما را به قصد پرواز بطرف دوبی و یا قطر بعدا" اندونزیا به کراچی بردند چندین روز را در کراچی سپری کردیم قرار بود که بساعت ده بجه شب بوقت کراچی بطرف دوبی و یا قطر پرواز نمائیم حتی تکتها و اجازه عبور و یا بوردینگ پاس ما هم آماده شده بود دونفر از همراهان ما هم در پرواز پنج صبح هم رفته بود آنها هنوز به قطر رسیده بود که نا گهان ساعت شش بعد از ظهر از طرف قاچاقبر برای ما خبر رسید که لین آنها خراب شده لطفا تکتهای تانرا منصرف و یا کنسل کنید و برای دونفر که رفته بود خبردادند که باید بطرف کراچی پاکستان برگردند و یا در دوهه قطر منتظر درست شدن لین بمانند که این شکست واقعا برای من درد آور و مشکل بود.

بعد از کنسل نمودن تکتها دوباره بطرف کوئیته پاکستان برگشتیم باردیگر بعد از سپری نمودن مدت در کوئیته اینبار دوباره بخاطر ساختن پاسپورت و شناخت کارت پاکستانی اقدام نمودیم چندین نفر را که همرایش صحبت کرده بودیم فقط وقت مارا ضایع ساختند که بالاخره به ارزش مبلغ یکصدو پنجاه هزار کلدارپاکستانی مدارک مذکور را درست کردیم اینبار دوباره با قاچاقبر سندی که از ایالت سند پاکستان بود یک انسان واقعا خوب بود بنام عبدل سندی صحبت کردیم خود این شخص مقیم اندونزیا بود ما را به جائی در کوئیته پاکستان گفت که باید برویم ما هم بیخبر از اینکه در جای که مارا آدرس داده شریک وی یک پشتون است ما ها هم که از پشتونها خاطرات بسیار خوب و بیادماندنی داشتیم از مجبوری و بخاطر موفقیت در سفر خود در جای که گفته بود مراجعه کردیم اینبار این شخص پشتون که اسمش دوست محمد بود از پشتون های قندهاری بود از زاده گان میرویس نیکه و احمد شاه بابا که از خائنترین افراد عصر خود بودند این شخص هم ما را بی شرمانه فریب دادند میخواستند تا پولهای مارا گرفته ما را فریب دهد خب همین شخص برای ما تکت گرفت و ما را مطلع کرد که به کراچی بقصد پرواز بطرف مالیزیا برویم که این بار پاسپورت ما پاکستانی بود که ما هم رفتیم بخاطر که صبح وقت در کراچی رسیدیم در یکی از مسافرخانه ها تا شب جابجا شدیم نفر دوست محمد پشتون آمد و از ما که دونفر بودیم مبلغ دوصدو پنجا دالر آمریکائی گرفت قرار بود که شب ساعت ده شب پرواز کنیم برای ما شخص مذکور اطمنان داده بود که با کارمندان میدان هوائی کراچی صحبت کرده هیچ مشکلی نخواهد بود وقتکه وارد ترمینال میدان هوائی شدیم در وقت بازرسی اسناد های ما همرای ما بلسان اردو صحبت کردند که ما اردو بلد نبودیم که بعد از عزیت زیاد موفق به پرواز بطرف مالیزیا از طریق دوبی شدیم در میدان هوائی کوالالامپور هیچ صحبت نکرده بود قراربود که مارا دوباره رد مرز به پاکستان کنند اما ما ها خودرا با استدلال منطقی بلسان انگلیسی همراهء کارمندان میدان هوائی کوالالامپور موفق به بیرون شدن از میدان هوائی ورسیدن به شهر کوالالامپور رسانیدیم.

بعد از سپری نمودن مدت در مالیزیا با یکی از قاچاقبران اندونزیائی که خانم بود به اسم دورین بطور مستقیم صحبت کردیم بموافقه رسیدیم که بعد از دوشب ماها را بطرف اندونزیا توسط کشتی ماهیگیری حرکت بدهد خلاصه در وقت معینه سوار کشتی ماهیگیری شدیم که هیچ گونه حفاظ نداشت که هیچگونه امیدواریم بخاطر زنده ماندن وجود نداشت بالاخره بعد از سپری کردن سی ساعت سفر در بین آب وارد ولایت میدان کشور اندونزیا شدیم.

در اندونزیا بالای ما چه گذشت؟

امیدواریم که این موضوع را بدقت کامل مطالعه نمائید:

 وقتکه وارد کشور اندونزیا شدیم چندین بار در کشته سوار شدیم به قصد رسیدن به کشور آسترالیا اما بار اول به تعداد 240 نفر در یک کشتی بودیم که موفق نشدیم تا در کشتی برسیم قبل از رسیدن به کشتی از جمله 240 نفر  120 نفر ما توسط پولیس اندونزیا بخاطر مسافرت غیر قانونی بازداشت و بقیه ما فرارکردیم بار دوم که به تعداد 50 نفر بودیم هنوز در کشتی اصلی نرسیده بودیم که در بین قایق ها توسط پولیس بازداشت شدیم که اینبار فرار کرده نتوانستیم همه را انداخت در یک زندان بعد از سپری نمودن پانزده روز در بدل 2500 دالر آمریکائی آزادی ام را خریدیم بازهم سوار کشتی شدیم اینبار واقعا خطر مرگ بود اینبار به تعداد 108 نفر بودیم که بعد از 12 ساعت سفر کشتی ما سوراخ شد نزدک بود که تمام سرنشینان کشتی طعمه موجودات دریائی شویم بعد از وارد شدن به اندازهء زیاد آب در بین کشتی تمام افراد حاضر در کشتی موظف به تخلیه آب از بین کشتی شدیم که بعد از نیم ساعت تخلیه کردن آب از بین کشتی موفق به رسیدن به یک جزیره شدیم.

وقتکه به جزیره رسیدم به آدمهای برخوردیم که اصل آدمهای اهلی را ندیده بودند آدمهای جنگلی بودند با خبر شدن پولیس اندونزیا همهء ما ها به کوها و در بین جنگلها متفرق شدیم جنگلهای بود که آخرش معلوم نبود در بین این جنگلها انواع از موجودات خزنده،درنده و............غیره وجود داشت آب نوشیدنی تمام شده بود، غذا تمام شده بود در هر جائیکه آبهای ایستاده را پیدا میکردیم بخاطر داشتن انواع کرم و چطلی آنرا بعد از فلتر کردن نوش جان میکردیم آخر فکر کردیم که اگر تسلیم پولیس نشویم شاید همهء ما تلف شویم که مجبور به تسلیم شدن شدیم خودرا به پولیس تسلیم کردیم بعد دوباره ما را به زندان انداختند اینبار و این زندان واقعا وحشتناک بود.

در زندان چه گذشت؟

مدت یکسال را بطور بلاتکلیف در یک زندان سپری کردیم که همه چیزهای مارا از ما گرفته بود از مبائل تا پول نقد، ماشین ریش، لباسها، بیکهای لباس، سکرت، قلم، کتابچه، کتاب، با گرمی که در کشور اندونزیا وجود داشت برق را بالای ما قطع کرده بود که تمام بدن تمام افراد موجود در این زندان شاریده بود ظرف یکسال کامل روی آفتاب را ندیدیم به هر دری که میزدیم کدام جواب نمیشنویدیم همراه دفتر آی او ایم یعنی دفتر بین المللی مهاجرت، با دفتر یو ان اچ سی آر یعنی دفتر کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهنده گان تماس میگرفتیم اما هیچ مرجعی صدای این 40 نفر هزاره را نمیشنوید حتی خود خدا هم خودرا برای ما مصروف نشان میداد این در حال است که ما ها کسانی بودیم که همیشه مصروف دعاهای مختلف و نیایش با خداوند بودیم، از تمام دوستان و فامیل التماس دعا میکردیم اما برعکس آنهائیکه به دعا و نیایش کدام عقیدهء نداشتند بدون کدام مشکلات در سفرشان موفق شدند این موضوع مارا به شک میانداخت که شاید خدا طرفدار آن عده افراد باشد، خدا شاید از عملکرد آنها خوشش بیاید، صادقانه برایتان عرض میکنم که ما وقت عملکرد آنعده افراد را با عملکرد خود مقایسه میکردیم و میکنیم به این عقیده میرسیدیم و هنوز هم به این عقیده ثابت هستیم و در جستجو این هستیم که کدام راه، راه رسیدن زودتر و کوتا تر بخداوند است؟ از کدام راه وارد شویم تا خداوند صدای تمام هزاره ها، تمام زندانیان و تمام مسافران منتظر را بشنود؟ این کدام راه است؟ آیا میشود که ما ها را هم به پیروی از آن راه بهتر بخاطر آسان رسیدن بخدا رهنمائی کنید؟ آیا این راه کدام راه است؟ اسلام؟ عیسویت؟ یهودیت؟ و یا کدام راه دیگر هم وجود دارد؟ از طریق کدام راه مشکلات خودرا بگوش خداوند رسانیده میتوانیم؟ و یا اینکه عقیده آنعده کسانی درست است که میگویند خدا اصلا وجود ندارد و انسانها مثل طبیعت پیدا میشود، رشد میکند و روزی هم خزان کرده از بین میرود؟ آیا این نظر درست است؟ اگر نیست پس چرا عدالت خداوندی چند گانه است؟ اگر خدا یک و یگانه است پس چرا در مهربانی اش یک بامب و دوهواه است؟

هنوز هم در وضعیت بسر میبریم که بخاطر بیرون رفتن از زندان و دیدن روی طبیعیت احتیاج زندان بانانی هستیم و برایشان التماس به دیدن روی خورشید میکنیم که اگر در افغانستان میبودند حتی همرایشان یگجا در یک دسترخوان غذا نخواهد میخوردیم. خب بازهم از شما دوستان التماس دعا دارم از هرراهی که آسانتر و کوتاتر که شما میدانید رسیدن بخدا است برای تمام ما منتظران و زندانیان برای موفقیت ما در این سفر لطفا دعا کنید.

و من الله توفیق